#گلهای_باغ_سردار_پارت_315
همایون خان پرسید:
- میخوای بگی این آقا میتونه کاری کنه تو بیای ایران بدون اینکه هیچ مشکلی برات پیش بیاد؟!
اردشیر برق خوشحالی را در چشمان پدرش دید:
- راستش هنوز چیزی نمیدونم؛ اما امیدوارم دوستهای حاج مرتضی، قوی تر از دوستهای فرهاد باشن.
مریم خانم در این امید شریک شد:
- وای مادر نمیدونی چقدر خوشحالم؛ خدا کنه ادعاش راست باشه و بتونه فرهاد را بشونه سر جاش تا ما هم یک نفسی بکشیم.
اردشیر توضیح داد:
- عجله نکنید مادر؛ این به این معنا نیست که ما از شر فرهاد خلاص میشیم. اتفاقا برعکس، باید حواسمون رو بیشتر جمع کنیم؛ چون ما اصلا دشمنمون رو نمیشناسیم. اگر امکانش بود که فرهاد و دوستاش دستگیر بشن این خوشحالی به جا بود؛ اما ما نمیتونیم از فرهاد و دوستاش شکایت کنیم؛ چون در اون صورت، خروج فوری من از کشور بدون هیچ شکایتی از آنها، شبهه برانگیزه و این باور را بوجود میاره که شاید تهمت آنها صحت داشته. البته من اصلا راجع به این موضوع فکر نکرده بودم؛ این اطلاعات رو حاج مرتضی به من داد.
romangram.com | @romangram_com