#گل‌های_باغ_سردار_پارت_314

- از طرف من از این آقا خیلی تشکر کن.

اردشیر میدانست که پدرش هیچ‌وقت برای دلجویی از خانواده فرشته به سراغ آن‌ها نرفته؛ حتی وقتی فهمید حاج مرتضی هر دو پای خود را از دست داده. مردی که جانش را کف دستش گرفت و پنج سال تمام در جبهه جنگید و در آخر هم بدون پا به خانه‌ای برگشت که جای خالی دختر عزیز دردانه‌اش همه جای آن دیده میشد؛ کمترین کار برای آن‌ها فقط تحویل دادن

قاتل او بود؛ اما این خانواده از آن سر باز زدند.

مادرش با اشتیاق پرسید:

- مگه مرتضی چه کاره است ؟

لبخند کمرنگی گوشه لب زخمی اردشیر نشست. بی توجهی مادرش به مردی که از دید او آن‌قدر محترم و با ارزش بود؛ نشان می‌داد آن‌ها هنوز هم خودشان را از خانواده فرشته برتر می‌دانستند.

پس ادامه داد:

- حاج مرتضی بعد از جنگ درسش رو تمام کرد و الان توی دانشگاه علوم سیاسی تدریس میکنه. آشناهای زیادی داره؛ بیشترشون از هم‌رزم‌های ایشون هستند.اما انگار چند تا از شاگردهاش در حال حاضر سمت‌های مهمی توی ارگان‌های دولتی دارن. ایشون قول داده پیگیر ماجرای بازداشت من و اتفاقات بعدش بشه .


romangram.com | @romangram_com