#گل‌های_باغ_سردار_پارت_309

شقایق لبخند زد: من چی یادمه که این یکی یادم باشه؟ میشه یک کمی بخوابم انگار دوباره تبم برگشته.

لادن دستی به پیشانی او زد: برات حوله خنک می‌یارم. دراز بکش تا برگردم.

لادن تا دو ساعت بعد با حوله دست‌ها، پاها و سر شقایق را خنک کرد. و وقتی مطمئن شد که تبش پایین آمده با خستگی به خواب رفت.

صبح روز بعد هر دو صبحانه مفصلی خوردند؛ اما شقایق به علت سرگیجه‌ای که داشت مجبور شد در تخت بماند.

لادن باید به دانشگاه می‌رفت؛ پس او را به مادربزرگش سپرد و آنجا را ترک کرد. موقع خداحافظی باز هم به او گوشزد کرد که نرگس، به‌زودی برای بازجویی او خواهد آمد.

اما شقایق مطمئن بود نرگس بعد از اتفاقی که برای اردشیر افتاد، ترجیح می‌دهد مدتی پا روی دم شقایق نگذارد و حدسش درست بود؛ زیرا خواهرش حتی تلفنی هم احوال او را نپرسید.

شخص دیگری که درمدت بیماری شقایق، خبری از او به گوش نمی‌رسید؛ داریوش بود. اما او برعکس نرگس، کار مهمی داشت؛ تماس با چند مشاور برای فروش کارخانه. البته داریوش از قیمت کارخانه پدربزرگش آگاه بود؛ اما می‌خواست تا آن جایی که امکان دارد؛ عزیزترین دارایی خانواده‌اش را به بالاترین قیمت بفروشد.

کارخانه برای او و بقیه افراد خانواده، خیلی باارزش بود و داریوش اصلا علاقه نداشت به خاطر فرهاد یا شقایق، با فروش آنجا ضرر کند؛ پس حتی اگر پیدا کردن مشتری خوب یکسال هم طول می‌کشید؛ برای او مهم نبود. مهم شرایط خوب فروش بود.


romangram.com | @romangram_com