#گل‌های_باغ_سردار_پارت_308

لادن لبخند سردی زد: چقدر باهوشی دختر... اون کلا از همه دخترهای فامیل بدش میاد، از خاله نیلوفر گرفته تا نسترن کوچولوی معصوم. تنها دختر مورد علاقه‌اش لاله است. البته گاهی فکر می‌کنم آن‌طور که تظاهر می‌کنه لاله را هم دوست نداره... بگذریم خوب... یک دلیلش دختر بودن ماست و دلیل دومش اینه که من گستاخم و تو خیلی خوبی... این‌طوری نگام نکن هیچ‌کس باور نمی‌کنه تو و مادرم خواهر هستید. اون اصلا شبیه تو نیست. خیلی خودخواه و مستبده. پدر بیچارم مثل یک بچه گربه توی دستش اسیره، لاله سوگلی اونه والا معلوم نبود، چی به سر خواهر بی‌زبون من می آورد... من هم که از روز خلقت حضرت آدم مورد خصومت تمام کائنات بودم. توهنوز نشناختیش... اگر بدونی وقتی بدون خبر با دایی اردشیر برگشتی تهران چه حالی داشت؟ اگر حوادث بعدش نبود الان یک جایی سر به نیست شده بودی. تازه حالا باید جواب این مریضی بی‌موقع رو هم بدی.

شقایق لبخند کمرنگی زد و پیشانیش را که از تب میسوخت با دست لمس کرد: خودت فهمیدی چی سرهم کردی؟ راستی از لاله چه خبر؟

لادن از این‌که موضوع بحث عوض شده استقبال کرد: اونم با مرغ عشقش رفته بیرون.

شقایق موضوع تازه ای یافت تا لادن را به حرف آورد: خوب بیا تعریف کن لاله از این وصلت راضیه؟

لادن پوزخند زد: راضی؟ از خداشم هست. چند روز پیش از زیر زبونش کشیدم. تو که یادت نمی‌یاد؛ اما انگار لاله خانم از خیلی وقت پیش عاشق هومن بوده. البته به ما چیزی نگفته چون از احساس اون مطمئن نبود.

بعد با کنجکاوی پرسید: تو خبر نداشتی؟

شقایق که منتظر این سئوال بود بلافاصله جواب داد: نمیدونم. تو فکر میکنی لاله چیزی به من گفته؟

لادن مکثی کرد: خودش که حرفی نزده. اما اون هیچی رو از تو پنهون نمی‌کرد. پس حتما به تو گفته. خودت چیزی یادت نیست؟


romangram.com | @romangram_com