#گل‌های_باغ_سردار_پارت_307

شقایق کنجکاو شد. این اولین بار بود که لادن در مورد نرگس این‌طور صحبت می‌کرد: آخه چرا؟ من که سر در نمی‌یارم؛ مگر اشکالی داره که اردشیر با من تماس بگیره؟

لادن با شیطنت گفت: نه اشکالی نداره! اما فکر کن، خواهر بزرگتر باشی... کنجکاو هم باشی... بعد ببینی خواهر کوچکترت بیشتر مورد توجه است؟

شقایق بی‌صبرانه پرسید: یعنی می‌خواهی بگی مادرت حسودی می‌کنه؟ این اصلا درست نیست.

لادن از روی صندلی بلند شد و بر روی لبه تخت کنار شقایق نشست: نه منظورم این نبود، همه می‌دونیم که نرگس جون دوست نداره هیچ چیز از دیدش پنهان بمونه و روابط شما و دایی اردشیر خیلی صمیمی و مرموز می‌زنه. خوب، کنجکاوی هرکسی را تحریک می کنه.

شقایق به چشمان او نگاه کرد. شیطنتی عجیب در عمق چشمان طوسیش موج میزد: خوب این روابط صمیمی به چه کسی صدمه می‌زنه؟

لادن بدون معطلی جواب داد: شاید به همه. شاید هم به هیچ‌کس. من نمی‌دونم. فقط خواستم بدونی من از تماس دایی اردشیر به هیچ‌کس حرفی نزدم. خودت اگه صلاح می‌دونی بگو و لطفاً پای من رو هم وسط نکش.

سپس از جای خود برخواست و به سمت پنجره رفت و همان‌طور که به درختان بی‌برگ و باران‌زده باغ نگاه می‌کرد ادامه داد: مادرم اصلا منو دوست نداره. راستش از این‌که یک کمی دختر شدم، توی ذوقش خورده.

شقایق در سکوت به صحبت‌های عجیب لادن گوش میداد و برای این‌که او را تشویق کند تا بیشتر در مورد خانواده‌اش، بخصوص نرگس حرف بزند دست او را گرفت: دلم می‌خواد بدونم چرا مادرت از ما متنفره این رو از نگاه و رفتارش می‌خونم.


romangram.com | @romangram_com