#گلهای_باغ_سردار_پارت_306
شقایق با اینکه حال خوشی نداشت، به این شوخی خندید و گفت: چرند نگو، دکتر سفارشی چیه دیگه؟
لادن با دست روی پایش کوبید: ای وای داروت یادم رفت.
بعد همانطور که یک حبه قرص از ورق قرمز رنگش خارج میکرد و با یک لیوان آب که از قبل بالای سر شقایق آماده گذاشته بود به او میداد گفت: به خدا راست میگم. باورت نمیشه یک دکتر شبیه بهرام رادان، اینطور که میگفت رزیدنت داخلی بود. خوب شد تو بیهوش بودی و لاله هم نبود. راجع به سرماخوردگی کلی اطلاعات پیدا کردم؛ اگر لطف کنی و دو روز دیگه بخوابی شاید انشاالله بعد از لاله منم برم سر خونه زندگیم.
شقایق دیگه نمیتونست جلوی خودش را بگیرد و بلند بلند میخندید و هم زمان سرفه میکرد. طوری که لادن دستش را روی دهان او گذاشت: ساکت اگر همینطوری بخندی که فردا نمیگذارند پوریا جون بیاد معاینهات کنه.
شقایق دستانش را به علامت تسلیم بالا برد تا لادن دستش را از روی دهانش بردارد و همانطور که سعی میکرد جلوی خندهاش را بگیرد گفت: باشه من فردا هم بیهوش میشم. حالا بگو دیگه چه خبر؟
لادن کشش داد: هیچی... فقط... یک خبر مخصوص توئه. راستش به کسی نگفتم... فکر کردم اگر لازم باشه خودت میگی.
قلب شقایق به تندی میزد: چی شده دختر جون حرف بزن؟
نگرانی از صدای شقایق کاملا مشهود بود؛ اما لادن او را آرام کرد: هیچی، نترس، دایی اردشیر به گوشیت زنگ زد. من جواب دادم. حتم دارم نرگس جون اصلا از این کار او خوشش نمییاد.
romangram.com | @romangram_com