#گل‌های_باغ_سردار_پارت_305

شقایق اصرار کرد: نه. واقعا اصلا گرسنه نیستم. خواهش می‌کنم بگذارید هر وقت گرسنه شدم از لادن می‌خوام برام بیاره. لطفا شما برید استراحت کنید. بی‌خوابی برای شما خوب نیست.

مریم خانم پیشانی گرم او را بوسید: هنوزهم کمی تب داری، حرفم عوض نکن بالاخره که باید بگی.

بعد از جای خود برخواست و گفت: لادن امشب اینجا می‌مونه. هر چی خواستی به اون بگو. من هم همین طبقه می‌خوابم اگر کار مهمی داشتی صدام کن.

شقایق دست مادرش را در دست گرم خود گرفت و گفت: نه مامان جون نباید خودت را اذیت کنی.

دو تا سرفه سخنش را برید اما او ادامه داد: برو اتاق خودت بخواب. زیاد که دور نیستی؛ اگر لازم شد حتما صداتون می‌زنیم. با وجود لادن نباید اصلا نگران باشی. خودت که می‌دونی این بچه واقعا مسئولیت پذیره.

لادن هم که فرصت پیدا کرد. شانه مادربزرگش را گرفت و او را به سمت در برد: اینقدر لوسش نکنید. فردا که رفت خونه شوهر؛ اگر این‌طوری نازش رو نکشند، برمی‌گرده میاد. آن وقت پشیمون می‌شید. خانم سردار صورت نوه‌ی شیرین زبونش رو با لذت بوسید و گفت: مراقبش باش. این‌قدرم شوهر شوهر نکن. هر کس تو را نشناسه فکر می‌کنه تو خونه بابات موندی.

لادن با شیطنت گفت: چرا هیچ‌کس باور نمی‌کنه، نمی‌دونم؟

خانم سردار از در خارج شد و لادن در را پشت سر او بست. سپس یک صندلی کنار تخت گذاشت و چهار زانو روی آن نشست: دوست ندارم فضولی کنم؛ اما همه دلشون می‌خواد بدونند تو کجا رفته بودی که زیر بارون نتونستی یک ماشین پیدا کنی و آن‌طور خیس شدی که مریض بشی و آن وقت آقای دکتر شهیدی یک دکتر سفارشی برات بفرسته منزل.


romangram.com | @romangram_com