#گل‌های_باغ_سردار_پارت_303

لادن چشمانش را گرد کرد: فکر می‌کردم از دیروز تا حالا مادربزرگ و کوکب خانم به اندازه سد لتیان بهت آب میوه و آب دادند. باشه اشکالی نداره یک لیوان کمتر یا بیشتر فرقی نمی‌کنه. صبر کن برات شیر گرم کنم.

شقایق التماس کرد : وای نه تورو خدا حالم از شیر بهم می‌خوره؛ اگر امکان داره آب یا آب میوه‌ی خنک.

لادن نگاهی به لب‌های سفید او که از بی آبی ترک خورده بود، انداخت و گفت: باشه حتما... زود برمی‌گردم.

شقایق صدای او را شنید که با کسی صحبت می‌کند. آرزو کرد کاش همه خوابیده بودند تا مجبور نشود با آن‌ها حرف بزند. درست وقتی بیدار شد. تمام خاطرات چند روز اخیر را به یاد آورد. بازداشت برادرش، عقد اجباری با فرهاد، آزادی اردشیر پس از تهدید کردن فرناز و مهمتر از همه ملاقات با شهرام بهپور. مردی که فکر می‌کرد برای رسیدن به هدفش به او کمک خواهد کرد و در کمال ناباوری بدون هیچ تاملی دست رد به سینه‌ی او زد.

وقتی مادرش در اتاق را باز کرد، شقایق از خوشحالی لبخند زد. دیدن صورت آرایش کرده و دوست‌داشتنی مادرش تنها چیزی بود که می‌توانست این لبخند را روی لب‌هایش بنشاند: سلام مامان.

مریم خانم لبه‌ی تخت نشست و همان‌طور که دست لطیفش را روی پیشانی گرم او می‌گذاشت گفت: سلام عزیزم. حالت چطوره؟... هنوز یک کمی تب داری... می‌دونی چقدر ترسیدم؟

لادن با یک لیوان آب پرتغال وارد شد: مامان‌بزرگ ناراحت نباشید. الان دیگه حالش خوبه... فقط باید استفاده از چند تا وسیله‌ی مهم را بهش یاد بدیم. آخه این دخترتون از مریخ آمده. نمی‌دونه ما در موقع باران از وسیلهای به نام چتر استفاده می‌کنیم یا اگر چتر نداشتیم تلفن می‌زنیم تا یک ماشین که سقف داره و آب توش نمیره ما رو به مقصد برسونه.

سپس لیوان آب پرتغال را به او داد و گفت: امیدوارم دکتر از خنک بودن آن ایراد نگیره.


romangram.com | @romangram_com