#گلهای_باغ_سردار_پارت_302
شقایق نیاز داشت که در بیخبری به سر ببرد. او ترجیح میداد، بخوابد تا از این طریق فاصلهاش را با خانوادهاش حفظ کند.
همانروز تلفنش زنگ خورد. اردشیر بود او از شب قبل دو بار برای خواهرش پیام گذاشته بود و چون هیچ جوابی دریافت نکرد با او تماس گرفت. لادن بطور خلاصه او را در جریان بیماری شقایق قرارداد و چون میدانست که اردشیر نمیتواند خود را به سرعت به کنار خواهر بیمارش برساند. اضافه کرد: شما نگران نباشید. من مراقبش هستم.
اردشیر از او تشکر کرد و گوشی را گذاشت.
از آنجایی که لادن خصوصیات تک تک افراد خانوادهاش را میشناخت ترجیح داد این موضوع را از مادر و مادربزرگش پنهان کند. البته او دلش میخواست بازی جدیدی را با نرگس شروع کند.
هنوز هم به خاطر سیلی بیدلیلی که بعد از رفتن شقایق از ویلا خورده بود عصبانی بود.
یک لحظه به عقب برگشت." همه از رفتن شقایق و اردشیر شوکه شده بودند و او برای اینکه جو را عوض کند. به شوخی گفته بود که مرغ از قفس پرید، منظور او شقایق بود. اما نرگس بدون تامل کشیده محکمی توی صورت او خواباند و با انگشت اشاره وبدون هیچ حرفی او را مجبور به سکوت کرده بود" . هر چند که پدربزرگ و مادربزرگش طرف او را گرفته بودند و نرگس را به خاطر آن سیلی سرزنش کردند؛ اما لادن هنوز هم در آتشی که از این بیرحمی مادرش در وجودش شعله افکنده بود، میسوخت.
شقایق غروب از خواب بیدار شد. اصلا متوجه نشده بود که بیست و چهار ساعت تمام در تب و بیهوشی به سر برده و وقتی لادن را روی مبل اتاقش مشغول مطالعه دید، تعجب کرد. لادن که هر چند دقیقه یکبار از پشت کتاب به او نظری میانداخت تا از حالش آگاه شود. وقتی چشمان بازش را دید لبخند زد: سلام، بیدار شدی؟ حالت چطوره؟ حتما گرسنهای. میرم برات سوپ بیارم.
شقایق با صدای ضعیفی خواهش کرد: نه ممنون. اصلا اشتها ندارم. فقط تشنمه.
romangram.com | @romangram_com