#گلهای_باغ_سردار_پارت_301
اردشیر گوشی را جلوی صورتش گرفت و گفت: ترجیح میدادم این لبخند برای امیدواری تو به عشق شهرام بود تا پسندیدن کت و شلوار من.
شقایق با دست بـ ــوسهای برای برادرش فرستاد و گفت: لطفا من را بیخبر نگذار. میخواهم بدانم صحبتت با فرناز چطور پیش میرود. پس تا برگشتی باهام تماس بگیر.
اردشیر هم دستی برای او تکان داد: باشه پس حالا برو استراحت کن؛ چون شب باید حسابی صحبت کنیم. دوستت دارم کوچولو. فعلا.
سپس ارتباطشان را قطع کرد تا به سراغ زنی که سی سال پیش زندگیش را نابود کرده بود برود.
شقایق که حالا یک نگرانی دیگر به نگرانیهای قبلیش اضافه شده بود. سرش را در دست گرفت و از گرمای آن وحشت کرد. با اینحال به خود نهیب زد: این سردرد به خاطر ماندن زیر بارونه نه چیز دیگه.
او تصمیم خود را گرفته بود هر طور شده باید همان شقایقی شود که قبل از تصادف بود بدون کمک دیگران.
ترجیح داد زودتر خودش را به تخت برساند. یک لحظه حس کرد دنیا دور سرش چرخید و همه جا تاریک شد.
آنقدر کابوس دید که فکر میکرد نمیتواند تا آخر عمر راحت بخوابد تمام آن شب و فردایش تب داشت و هذیان میگفت مادرش به دکتر شهیدی اطلاع داد او هم یکی از پزشکان جوان بیمارستان را به عیادتش فرستاد. دکتر گفت که سرما خورده و احتیاج به استراحت دارد و پیشنهاد داد به او نوشیدنی گرم بدهند. خانم سردار تمام آن شب را کنار تختش نشست و هر یک ساعت تبش را کنترل کرد و با حوله آب سرد پیشانیش را خنک نگه داشت. نرگس و لادن هم صبح آمدند لادن از مادربزرگش خواست کمی استراحت کند تا او از خالهاش پرستاری کند.
romangram.com | @romangram_com