#گل‌های_باغ_سردار_پارت_300

اردشیر ساکت بود، می‌دانست این حرف‌ها برای چیست. او خودش مدت‌ها پیش این روزها را سپری کرده بود. شقایق هم مثل او، نمی‌خواست کسی متوجه شکسته شدن قلبش شود و با طفره رفتن از صحبت راجع به او این‌طور نشان می‌داد که به آن موضوع اهمیت نمی‌دهد. او باید با یک نفر حرف میزد تا مبادا این غصه روحش را پژمرده کند؛ اما آیا اردشیر فرد مناسبی برای یک درد و دل عاشقانه بود. هر چند که اردشیر خودش هم نمی‌دانست احساس شقایق به شهرام بهپور چیست؟ و برای این‌که خیالش راحت شود پرسید: شقایق جان می‌تونم یک سوال خصوصی ازت بپرسم؟ البته تو می‌تونی جواب ندی.

شقایق با این‌که حدس میزد سوال اردشیر در مورد شهرام است با شجاعت جواب داد: من هیچ چیزی رو از شما پنهان نمی‌کنم. پس هر چیزی که فکرتان را مشغول کرده بپرسید.

اردشیر حالا دیگر از تخت بیرون آمده بود. گوشی خود را روی میزی قرار داده بود و همان‌طور که آماده میشد پرسید: تو عاشق شهرام بهپور شدی؟

شقایق با تعجب به گوشیش زل زد. چطور برادرش توانسته از احساسش راجع به شهرام باخبر شود. آیا او بی احتیاطی کرده و حرفی زده.

اردشیر که انگار تمام افکار شقایق را مثل یک کتاب باز می‌خواند ادامه داد: نگران نباش تو چیزی نگفتی. این برداشت من از رفتار و گفتار توست... میخوام بدونم آیا تو دوباره در اولین دیدار عاشق او شدی؟.... منظورم رو متوجه میشی؟... زیرا این اولین دیدار شما بعد از تصادف تو بوده و من میخوام بدونم تو چه حسی به اون داری؟

شقایق هیچ حرفی برای گفتن نداشت باورش نمیشد که برادرش به این راحتی توانسته احساس او به شهرام را بفهمد. این‌طور که پیدا بود شقایق چاره‌ای جز اعتراف نداشت: متاسفم داداش... من نمی‌خواستم این‌قدر ضعیف باشم؛ اما نمی‌دانم چطور شد که با دیدنش و صحبت کوتاهی که بینمان گذشت این‌طور آشفته شدم... نمی‌دانم باور می‌کنید یا نه... اما... اما من هیچ اراده ای در برابراو ندارم و اگر همین الان تماس بگیرد و بخواهد که من را ببیند بدون هیچ تاملی خودم را به او می‌رسانم.

اردشیر لبخندی زد و گفت: خوب پس مبارکه عزیزم. تو نباید از این احساس خودت خجالت بکشی. میلیون‌ها آدم توی دنیا هستند که آرزو دارند، چنین احساسی را به یک نفر داشته باشند. باید بگم تو دختر خوش شانسی هستی که دوباره عاشق شدی و بهتر اینکه دوباره عاشق همان عشق سابقت شدی. من مطمئنم که شهرام بهپور هم نمی‌خواهد تو را از دست بده. اون فقط به زمان احتیاج داره تا دوباره تو را بشناسد و مثل قبل به تو علاقمند شود. چه بسا این عشق از قبل هم سوزان‌تر و پر فروغ‌تر باشد.

شقایق که کورسوی امیدی در تاریکی ذهنش درخشیده بود، لبخند زیبایی به برادرش که حالا کت و شلوار پوشیده آماده رفتن بود زد و گفت: شما توی کت و شلوار خیلی جذاب هستید.


romangram.com | @romangram_com