#گلهای_باغ_سردار_پارت_299
اردشیر حرفش را قطع کرد: مهم نیست بهتر شد. باید کم کم آماده بشم برم . خوب تعریف کن رفتی ملاقات او.
اردشیر عمدا نام شهرام را به زبان نیاورد. نمیدانست آیا کسی به صحبتهایشان گوش میکند یا خیر.
شقایق همه ماجرا را تعریف کرد. گاهی اشک چشمانش را پر میکرد و بغض راه نفسش را میبست؛ اما بالاخره جزءبه جزء اتفاقات صبح را برایش بازگو کرد. اردشیر در سکوت به صحبتهای او گوش داد: نمیشود از او ایراد گرفت. خوب این جوان منتظر شقایق خودش بوده. تو هم بهتره خودت را نبازی. هنوز برای نتیجه گیری خیلی زوده. دیگه چه خبر؟
شقایق آهی از حسرت کشید:هیچی... چند دقیقه قبل شنیدم که پدر به داریوش گفت” بهتره به مشتریهای کارخانه خبر دهد که ما قصد فروش داریم.“
اردشیر سری تکان داد. نمیخواست در مورد قولی که او به پدر بزرگ داده حرفی بزند. پس گفت: مثل اینکه تو نمیخواهی کارخانه را بفروشی؟
شقایق بازهم بغض کرد: نمیدانم... من مجبور به فروش نیستم؛ اما با اتفاقاتی که برای شما افتاد. ترجیح میدم زودتر از شر این کارخانه خلاص شوم. انگار گرگهای زیادی برای به دست آوردن آن دندان تیز کردند.
اردشیر با او موافق بود. با اینکه فرهاد فعلا عقب نشینی کرده بود؛ اما آنها مطمئن نبودند که او دوباره کی شروع به شیطنت خواهد کرد. پس برای اینکه بحث را عوض کند گفت: من فکر میکنم حالا که آقای بهپور نمیتونه به تو کمک کنه. بهتره بری پیش وکیل پدربزرگ. او مرد درست کاریه. حتما میتونه بدون اینکه توجه داریوش و نرگس را جلب کند اطلاعاتی در مورد فروش کارخانه به تو بده.
شقایق با سر حرف او را تائید کرد و گفت: شما درست میگی. باید برم سراغ کسی که از اول توی این ماجرا دخیل بوده. او از همه چیز خبر داره و بهتر میدونه اگر من بخواهم کارخانه را بفروشم از کجا باید شروع کنم تا ضرر نکنیم. البته شاید او بتونه راه چارهی دیگری هم برای دور کردن فرهاد از این ارثیه به ما بده.
romangram.com | @romangram_com