#گلهای_باغ_سردار_پارت_298
کوکب خانم با یک لیوان شیرگرم وارد اتاق شد. شقایق با بازویش چشمهایش را پوشاند. کوکب لیوان شیر را روی عسلی کنار تخت گذاشت: خوابیدی؟... بهتره خودت را به خواب نزنی. اول موهات رو خشک کن. این شیر را هم بخور.
شقایق به آرامی جواب داد: ممنون... حتما میخورم... شما برو لطفا در رو هم ببند. میخوام استراحت کنم. یک کمی خستهام... برای ناهار بیدارم نکن... هر وقت گرسنه شدم، میام.
خانم سردار دوبار به اتاق سرک کشید؛ اما شقایق خودش را به خواب زد تا مجبور نشود با او صحبت کند. اصلا گرسنهاش نبود. فقط میخواست تنها باشد. وقتی مطمئن شد پدر و مادرش به اتاق خود رفتهاند گوشی تلفن را برداشت و شمارهی اردشیر را گرفت. تلفن چند بار زنگ خورد و بالاخره چهره خواب آلوده اردشیر نمایان شد:Hello
شقایق متعجب شد. مگر ساعت چند بود که اردشیر خوابیده بود: سلام اردشیر جان .
خواب از سر اردشیر پرید روی تخت نشست و به مونیتور گوشی زل زد: شقایق تو هستی عزیزم ؟ اتفاقی افتاده؟
شقایق شرمگین جواب داد: نه هیچی نشده. ببخشید متوجه نبودم ممکنه خواب باشید.
اردشیر دستی به موهایش کشید و گفت: مهم نیست خانمی. من تازه رسیدم. دیدم تا ملاقات با فرناز دو ساعتی وقت دارم برای همین گفتم یک چرتی بزنم. ساعت چنده؟
شقایق به ساعت دیواری اتاق نگاه کرد: ساعت پنج بعد از ظهره معذرت میخوام...
romangram.com | @romangram_com