#گلهای_باغ_سردار_پارت_297
شقایق نفهمید چطور به طبقه بالا رسید . سرش گیج میرفت. صدای مادرش و کوکب خانم که همزمان هم سوال میکردند و هم لباسهایش را در میآوردند را نمیشنید.
فقط گفت: داشتم قدم میزدم که باران شدت گرفت. حالا هم که چیزی نشده.
مریم خانم به او تشر زد: چیزی نشده. مثل موش آبکشیده شدی. مطمئنم سرما میخوری. برو یک دوش آب گرم بگیر کوکب هم برات شیر گرم میکنه.
شقایق با دوش آب گرم موافق بود؛ اما شیر، حتی نمیخواست راجع بهش فکر کند. با اینحال چیزی نگفت و پشت در حمام ناپدید شد. آب گرم هم نتوانست سرما را از تنش خارج کند. هنوز هم اشک میریخت انگار سد دریاچه چشمش شکسته بود؛ زیرا هرچه سعی میکرد، نمیتوانست جلوی ریزش اشکهایش را بگیرد.
با همه عشقی که به پدر و مادرش داشت نمیتوانست آنها را ببخشد فکر کرد "اگر آنها همان روز خبر تصادفش را به شهرام داده بودند. آیا مرد زندگیش بازهم او را اینگونه از خود میراند"؟
وقتی مادرش به در حمام زد و سراغش را گرفت به سختی جواب داد: حالم خوبه. نگران نباشید. الان میام بیرون.
به آینهی حمام نگاه کرد. بخار سطح آن را پوشانده بود؛ اما آب گرم نبود: شاید پکیج مشکل داره چرا آب گرم نمیشه؟
از حمام خارج شد. قطرات آب سرد از موهایش روی پاهای عریانش میریخت و احساس چندش آوری بوجود میآورد. لباس پوشید حولهای به موهایش بست و روی تخت نشست. از آنجا میتوانست صورت خود را در آینه ببیند. چشمانش پف کرده و قرمز بود. طوری که هر کس او را میدید، در همان لحظه اول میفهمید گریه کرده. روی تخت دراز کشید با این چشمهای سرخ پف کرده نمیتوانست از اتاق خارج شود مگر اینکه میتوانست برای مادرش توضیح دهد که چرا اینقدر گریسته.
romangram.com | @romangram_com