#گل‌های_باغ_سردار_پارت_296

اتومبیل حرکت کرد. شقایق به اولین نیمکت رسید. نیمکت فلزی زیر باران خیس شده بود؛ اما شقایق اصلا متوجه نبود و روی آن نشست. درست از لحظه‌ای که او از تعمیرگاه خارج شده بود، باران نم نم شروع به باریدن کرد. مثل اینکه آسمان هم غمگین بود و جایی دور از چشم دیگران برای گریه یافته بود. نیم ساعت بعد باران شدیدتر شد. اشک‌هایش با قطرات باران مخلوط شده بود و صورتش را می‌شست. هیچ‌کس توجهی به او نداشت هر کس برای فرار از باران بدنبال سر پناهی می‌گشت شقایق به خود آمد، کاملا خیس شده بود. استخوان‌هایش از سرما فشرده شده بود و او را کوچکتر از قبل نشان می‌داد. از روی نیمکت برخواست پالتویش خیس و شالش چروک بود به کنار خیابان رفت و از شانسش یک تاکسی از آن‌جا عبور میکرد. اشاره کرد. تاکسی جلوی پایش توقف کرد و راننده شیشه را کمی پایین داد. شقایق که بینیش از سرما سرخ شده بود با صدایی بیمار گونه پرسید: میشه من را ببرید پاسداران؟

راننده اخمی کرد و پرسید : اینجا که پاسدارانه خانم. کدوم خیابان می‌خواهید برید؟

شقایق بدون توجه به سوال او در عقب را باز کرد و خود را روی صندلی انداخت و گفت: برید خیابان نیستان هفتم.

لباس خیسش روکش صندلی را خیس کرد و نگاه خشمگین راننده او را معذب کرد: ببخشید. متوجه باران نشدم لباسم خیس شد. هر چقدر بخواهید پول میدم تا جبران بشه فقط لطفا زودتر برید.

راننده که وضعیت شقایق را دید چیزی نگفت و پنج دقیقه بعد جلوی منزل سردار توقف کرد و سه برابر کرایه را از شقایق گرفت.

شقایق صبر کرد تا تاکسی دور شود سپس دستش را روی زنگ گذاشت. انگشتانش یخ زده بود و حس گشتن کیفش به دنبال کلید را نداشت.

کوکب خانم وقتی او را در مونیتور آیفون دید وحشت کرد: مادر چرا خیس شدی؟ زود بیا تو.

و خودش به سرعت به طبقه‌ی همکف رفت تا به او کمک کند.


romangram.com | @romangram_com