#گل‌های_باغ_سردار_پارت_295

معذرت می‌خوام، نباید توی زندگی خصوصیت دخالت می‌کردم، میرم به کارها برسم. کاری داشتی صدام کن.

شهرام نگاهی به او انداخت بی‌اختیار خنده‌اش گرفت. امیر را خوب می‌شناخت. سال‌ها بود که با هم دوست بودند. تمام نقاط ضعف و قوت یکدیگر را می‌شناختند او فقط دوستش نبود، برادرش نیز بود. برادری که نیازی به همخون بودن نداشت تا او را دوست داشته باشد. با خود فکر کرد "اگر برادری داشت که مثل برادرهای شقایق عذابش می‌دادند. چه حالی میشد یک‌مرتبه دلش به حال دختر سوخت. او چقدر باید عذاب می‌کشید چه صبری داشت؟ هر کس دیگری جای این دختر بود شاید از پای درمی‌آمد و تسلیم میشد ". به امیر که داشت از در خارج میشد نگاه کرد: باز هم که از همین روش استفاده کردی. یک ترفند دیگه برای حرف کشیدن از من پیدا کن.

امیر ایستاد. سری تکان داد و منتظر شد.

شهرام لبخند زد و گفت: بیا بشین میخوام باهات مشورت کنم.

***

شقایق از خیابان‌هایی ناآشنا گذشت. مثل بیگانه‌ای که تازه به شهری وارد شده به اطراف نگاه می‌کرد. افکارش درهم و آشفته بود. نمی‌دانست کجاست اولین چیزی که توجهش را جلب کرد پارک کوچکی آن‌طرف خیابان بود. بدون توجه به اتومبیل‌هایی که برایش بوق می‌زدند به سمت پارک رفت. درست لحظهای که به سمت دیگر خیابان رسید، قبل از آن‌که پایش را به پیاده رو بگذارد یک ماشین جلوی پایش ترمز کرد . صدای کشیده شدن لاستیک روی آسفالت خیس از باران توجهش را جلب کرد.

دختر جوانی که آرایش غلیظی کرده بود سرش را از پنجره خارج کرد و با عصبانیت گفت: احمق جون نزدیک بود خودت را به کشتن بدی.

شقایق به او و دختر دیگری که رانندگی می‌کرد نگاهی انداخت و بدون هیچ حرفی وارد پارک شد؛ اما شنید که یکی از آن دو گفت: گیج بود... مواد زده بود؟... ولی چقدر خوشگل بود.


romangram.com | @romangram_com