#گلهای_باغ_سردار_پارت_294
شهرام چیزی نگفت. قدرت تکان دادن زبانش را نداشت. قدرت تکان دادن پاهایش را نیز نداشت. مثل اینکه دو عدد وزنه سنگین به هر دو پایش بسته بودند.
شقایق از در گذشت و آن را پشت سر خود بست. در این وقت شهرام توانست نفس بکشد.
امیر که روی یک صندلی بلند در اتاقک مخصوص نام نویسی نشسته بود و چشم از پلهها برنمیداشت. با دیدن شقایق که به تنهایی از اتاق خارج شد فهمید، شهرام باز هم تند رفته و با یک نگاه به چهره پژمرده شقایق حدس زد اینبار موضوع جدیتری پیش آمده. پس به سرعت از اتاقک خارج شد و خود را به شقایق که حالا به پایین پلهها رسیده بود، رساند و بی مقدمه گفت: چقدر زود داری میری؟ چرا شهرام شما رو نرساند. بگذار ماشین را بیارم الان خودم میبرمت.
شقایق لبخند سردی زد و گفت: ممنون. شما زحمت نکشید، میخواهم تنها باشم. لطفا برو پیشش و تنهاش نگذار. فکر کنم به درد دل با یک دوست نیاز داره.
امیر با تعجب گفت: اگر حالتون خوب نیست، بگذارید اول شما را برسانم بعد میرم پیشش. یا حداقل اجازه بدید برایتان تاکسی بگیرم.
شقایق حرفهای او را میشنید اما جوابی نداد امیر دورشدن او را دید بلاتکلیف بود. نمیدانست باید چه کار کند. به دنبال شقایق برود یا خود را به شهرام برساند. هنوز در فکر بود. نگاهی به بالای پلهها انداخت وقتی برگشت شقایق از دیدش پنهان شده بود. طوری که نفهمید او از کدام طرف رفت. پس به سرعت پلهها را طی کرد. وارد اتاق شد. دوست قدیمیش را دید که روی مبل نشسته و دستانش را داخل موهایش فرو برده. فاصله در تا مبل را با دو قدم طی کرد و روبروی شهرام نشست: چرا رفت؟ چه کارش کردی؟ نتونستی جلوی زبونت رو بگیری؟
سکوت شهرام بیشتر گیجش کرد: بلند شو برو دنبالش... خوبه خودت هم میدونی که خانوادهاش این مدت نگذاشتند، بیاد.
وقتی سکوت شهرام طولانی شد امیر فهمید که اشتباه میکند و برای دانستن اصل موضوع از حربه همیشگی استفاده کرد:
romangram.com | @romangram_com