#گلهای_باغ_سردار_پارت_293
شهرام جدی شد: و یا شاید هیچوقت نتونید بیاد بیارید.
درست بود، دلش شکست، این حرف معنی بدی داشت. او میخواست بگوید اگر حافظهات برنگردد، نباید هیچ امیدی برای با من بودن داشته باشی.
سعی کرد شهرام متوجه اشکی که از چشمش فرو میریخت نشود. هر چه بود او فعلا نمیتوانست گذشته را به یادآورد.
شهرام دلش میخواست او را در آغوش بگیرد و اشکهایش را پاک کند؛ اما به خود نهیب زد: این زن همسر من نیست. یعنی دختری که دادگاه به من اجازه داد به همسری خود درآورم او نیست. حتی خدا هم نخواست ما با هم باشیم.
با این حال سعی کرد شجاعتش را جمع کند و حرف آخر را بزند: متاسفم من نمیتونم به شما کمک کنم و باید بگم به نظر من بهتره دیگه با خانوادهتان نجنگید چون آنها با هم متحدند و شما فقط یک نفر هستید.
شقایق سرش را پایین انداخت نمیخواست شهرام اشکهایش را ببیند. دوست نداشت به او التماس کند. بغضش را قورت داد. از روی مبل به سختی برخواست خیلی دلش میخواست بدون نشان دادن هیچ ضعفی با او صحبت کند؛ اما با همان کلمات اول لرزش صدایش او را لو داد: من مطمئن هستم که شما نمیخواهید انتقام خانوادهام را از من بگیرید... درسته آنها با هم متحد هستند و من نمیتونم پیروز بشم؛ اما این به آن معنی نیست که من نمیجنگم... لطفا من رو ببخشید. نباید برای این موضوع مزاحم شما میشدم. برای تمام سختیهایی که به خاطر من متحمل شدید از شما عذرخواهی میکنم.
شهرام نیز برخواست. آرام به طرفش رفت. عطر تنش دوباره مشام شقایق را پر کرد. مطمئن بود، بوی این عطر برایش آشناست. گرمی نفسهایش در فاصله یک قدمی، صورت شقایق را نوازش کرد؛ اما صدایش سرد و بی احساس بود. دقیقا نقطه مقابل صدایی که نیم ساعت قبل هنگام ورودش در گوش شقایق پیچیده بود: دلم نمیخواد با خانوادهاتان روبرو شوم... آنها در دادگاه برایم خط و نشان کشیدند که به هیچ قیمتی اجازه نمیدهند، این ازدواج سر بگیرد. راستش باورش سخته که آنها در این حادثه دست داشته باشند... این فقط خواست خدا بوده تا ایمان من و شما را بسنجد متاسفانه من در این امتحان مردود شدم.
جرات نداشت به چشمان شقایق نگاه کند. برای فرار از نگاه جستجوگر او به سمت پنجره رفت و آن را گشود. آسمان گرفته بود و ابر سیاهی از سر شهر میگذشت. اولین قطرات باران به پنجره خورد و چند قطره به سر و صورت شهرام پاشید؛ اما او از جلوی پنجره تکان نخورد. سردی هوایی که داخل اتاق شد، خشمش را فرو نشاند. برگشت تا میهمانش را دراین آرامش سهیم کند؛ اما شقایق پشت به او به سمت در میرفت، وقتی به در رسید با صدای آرامی که به سختی به گوش میرسید خداحافظی کرد: خداحافظ آقای بهپور. از اینکه وقتتان را به من دادید متشکرم.
romangram.com | @romangram_com