#گلهای_باغ_سردار_پارت_292
شهرام رنجید واقعا این دخترهیچ علاقهای به او نداشت؟ همه هدفش داشتن چیزی بود که داشت: زندگی قبلی شما دقیقا همین زندگی است که الان دارید. باور کنید، من قسم می،خورم که این خانه و این خانواده همان چیزی است که شما قبلا داشتید. پس برگردید و با خوشحالی مثل قبل زندگی کنید.
شقایق با خود در جنگ بود؛ اگر آنطور که شهرام میگفت او نیازی به این عشق نداشت، یعنی دیگر لازم نبود به دنبال خاطراتش بگردد؟ این مرد هم مثل خانوادهاش فکر میکرد که دانستن گذشته تاثیری در زندگیش ندارد؟ چرا آنها فکر میکردند که او نیازی به عشق ندارد؟ اگر اینطور بود پس چرا هر وقت اسم شهرام می آمد قلبش شروع به پایکوبی میکرد؟ چرا از وقتی او را دیده بود آرزوی با او بودن توی رگهایش سر میخورد و به دورترین نقاط قلب و مغزش میرفت. چرا از وقتی وارد دفتر او شد، اختیار چشمش را نداشت تا برای دیدنش اینطور سرکشی نکند؟ نه آنها اشتباه میکردند. درست بود که زندگی ظاهری او هیچ تغییری نکرده بود؛ اما در وجودش یک حفرهی عمیق درست شده بود که فقط با عشق پر میشد و او خوب میدانست این حفره جادویی را فقط عشق یک نفر پر میکند. کسی که بهقدر خود حفره، عمیق و دست نیافتنی باشد.
دلش برای خودش سوخت او واقعا تنها بود. چقدر دلش میخواست که همین الان با اردشیر صحبت میکرد و در آغوش گرم برادرش پناه میگرفت.
سکوت شقایق طولانی شد. از آنطرف شهرام برای خودش برهان میآورد او نمیتوانست به این دختر کمک کند. دلش نمیخواست دوباره با خانوادهی سردار وارد جنگ شود. به هر حال این جنگ فایده ای نداشت. آنها برده بودند. شقایق او رفته بود و شاید سالها طول بکشد که همه چیز را به یاد آورد و چه بسا بعد از یادآوری گذشته احساساتش عوض شده باشد. او چه کمکی میتوانست به این دختر غریبه کند؟ چطور میتوانست با گفتن اینکه شقایق چقدر خوب، مهربان، شیرین و با فهم و کمالات بود و هر خصلت خوب دیگری که میشد در یک فرد یافت را داشته، به این دختر کمک کرد تا مثل او شود. شاید بعضی از خصوصیاتش را یاد میگرفت؛ اما خود او نمیشد. شقایق او یک زن کامل بود.
آیا میشد با توضیح راجع به خصوصیات یک نفر، کسی مثل او را دوباره ساخت؟ البته شاید اگر مادرش بیست سال دیگر او را تربیت میکرد و آموزش میداد کمی از خوبیهای شقایق در وجود او جان میگرفت.
شهرام نمیخواست دل دختری را که از جانش بیشتر دوست داشت بشکند و به او بگوید که میتوانم کسی را مثل تو پیدا کنم. او مطمئن بود که اگر همه دنیا را بگردد، کسی همچون شقایق نخواهدیافت؛ اما چارهای نداشت باید کاری میکرد که او به راه خودش برود شاید یکی از آن دو بالاخره خوشبخت شود.
پس پرسید: نگفتید دکترها در مورد برگشتن حافظهاتان چه کار کردند. اصلا حافظهات برمیگرده؟
با تعجب به او نگاه کرد این مرد چی توی سرش بود: آنها هیچ قولی برای برگشتن حافظهام به من ندادند. فقط میدونم که اگر خدا بخواهد ممکنه همین الان و همینجا همه چیز رو به یاد بیارم.
romangram.com | @romangram_com