#گلهای_باغ_سردار_پارت_291
مکث کرد از اینکه شقایق فقط برای دانستن گذشتهاش به سراغ او آمده عصبانی بود. این دختر به دنبال عشقش به اینجا نیامده بلکه فقط کسی را میخواست که از گذشتهاش خبر داشته باشد و بتواند دروغهای خانوادهاش را فاش کند.
شقایق شوکه شد خودش به این مطلب فکر نکرده بود.
شهرام روی صندلی پشت میزش نشست قلب و مغزش بحث پرشوری را به راه انداخته بودند. قلبش فریاد میزد حق نداری او را ناراحت کنی؛ اما مغزش به آرامی فرمان داد بهتره بگذاری بره دیگه نباید اجازه بدی سردارها اذیتت کنند. لب باز کرد: پرسیدی که چقدر دوستت داشتم. حالا من میپرسم تو الان چقدر من را دوست داری؟
شقایق گیج شده بود. نمیدانست چه بگوید. اگر میگفت که دوستش ندارد او را میرنجاند و این سوءتفاهم پیش میآمد که سلیقهاش عوض شده و دیگر شهرام را نمیپسندد مثل رنگ مبلمان اتاقش و اگر ابراز میکرد که دوستش دارد مورد تمسخر او قرار میگرفت؛ زیرا هیچکس عاشق کسی که نمیشناسد و فقط یک عکس و چند نامه از او دارد، نمیشود. مگر اینکه مثل او مغزش فراموش کرده باشد اما قلبش نه.
سکوتش جوان را رنجاند. آنقدر که قلبش یخ زد سرش را بلند کرد با صدایی که از سردی مو بر اندام شقایق راست میکرد گفت: چی توی زندگیت عوض شده. بجز علاقهی بین ما چه تغییری توی زندگیت بوجود آمده؟ هنوز همون دختر پولدار با خانواده قبلی خودت هستی، کنار خانوادهات، توی خونه خودت، توی اتاق خودت، تنها چیزی که عوض شده حضور من در زندگیته. به لطف خانوادهات حالا فهمیدی که بود و نبود من هیچ تاثیری توی خوشبختی تو نداره. پس دیگه چی میخوای؟
شقایق در دل به او آفرین گفت. از اینکه این مرد عاشقش بود به خود بالید. او راست میگفت زندگیش هیچ تغییری نکردهبود. همه چیز درست مثل قبل بود تنها فرقش این بود که ارتباط آنها قطع شده بود و شقایق دلش میخواست این ارتباط را دوباره از سر گیرد؛ اما چطوری؟
با خودش فکر کرد آیا دلیل واقعی آمدنش همین نبود؟ آیا واقعا برای شناختن خودش آمده بود؟ یا برای شناختن خانوادهاش؟
دلش میخواست بگوید من فقط به خاطر تو آمدم؛ اما زبانش بی اجازه کلماتی دیگر را بیان کرد: میخواهم به زندگی قبلیم برگردم.
romangram.com | @romangram_com