#گل‌های_باغ_سردار_پارت_290

شهرام: باور نمی‌کنم. تو من رو فراموش نکردی. اگر هم این مدت همه چیز را از یاد برده بودی حالا حافظه‌ات برگشته به همین خاطر الان آمدی.

شقایق به علامت منفی سرش را به چپ و راست گرداند.

شهرام یکه خورد. اصرار فایده نداشت حالا می‌فهمید که موضوع چیه؟ این دختر یک بیگانه بود کسی که راجع به او هیچ چیز نمی‌دانست کسی که فقط با خواندن چند نامه اطلاعات کمی در مورد او بدست آورده بود و مطمئنا با چندنامه نمی‌شود عاشق کسی شد. احساس کرد سرش گیج می‌رود. او واقعا شقایق خود را از دست داده بود؟ این شخص که روبرویش نشسته بود، کی بود؟ او که شبیه شقایق بود ظاهرش، صداش حتی لبخندهای کوچکش؟

پس چرا داشت اذیتش می‌کرد؟ کاری که شقایق توی این سه سال حتی یک‌بار هم انجام نداده بود.

یک لحظه فکر کرد، قلبش از کار ایستاده. سعی کرد رفتارش عادی باشد. این غریبه نباید می‌فهمید که او شکسته.

این صدای شهرام بود که سرد و خشن از دور دست‌ها به گوش رسید: حالا من چه کاری می‌تونم برای شما انجام بدم؟

شقایق متوجه سردی لحن او شد و با تردید گفت: می‌خواهم خودم را بشناسم شقایق قبلی رو... اردشیر نتونست به من کمک کند چون او هم چیز زیادی راجع به من نمی‌دانست. بقیه افراد خانواده هم آن‌قدر در این مدت بهم دروغ گفتند که حتی اگه بعد از این راست هم بگویند نمیتوانم باور کنم. تنها کسی که میتونم از او کمک بخواهم شما هستید.

شهرام سنگ شد: گفتی که اردشیر نتونست بهت کمک کنه چون شقایق را نمی‌شناخت. خوب معنی این حرف اینه که اگه برادرت در مورد تو همه چیز رو میدونست سراغ من نمی‌آمدی؟


romangram.com | @romangram_com