#گلهای_باغ_سردار_پارت_289
شقایق تکرار کرد: من واقعا جدی هستم.
شهرام سماجت کرد: اگه باز هم ادامه بدی ناراحت میشم. بگو که شوخی میکنی خواهش؟
شقایق بدون مکث جواب داد: اصلا اینطور نیست.
شهرام گیج شد. امکان نداشت شقایق او را فراموش کند. چطور ممکن بود عاشق کسی باشی و او را فراموش کنی. شاید شقایق قصد سربهسر گذاشتن با او را داشت.
شهرام التماس کرد: میترسم شقایق اینطوری حرف نزن.
با دلخوری ادامه داد: یعنی هیچی از گذشتهی خودمون یادت نمییاد.
شقایق با همان سردی چند لحظه پیش جواب داد: هیچی.
شهرام قاطی کرده بود مغزش نمیکشید تا باور کند که عشقش او را فراموش کرده. همهی اینها شوخی بود. چطور شقایقی که آنهمه او را دوست داشت به همین راحتی میگفت که هیچی از او به یاد ندارد.
romangram.com | @romangram_com