#گلهای_باغ_سردار_پارت_287
لحنش خودمانی شده بود.
شهرام دست شقایق را رها کرد و گفت: داری من را نگران میکنی. خوب زودتر بگو.
حالا وقتش بود که شقایق ضربه آخر را بزند: آن روز من خیلی دیر بهوش آمدم.
در اینجا کمی مکث کرد. مستقیم به چشمان شهرام نگاه کرد. میخواست اثر صحبتش را در چشمان او ببیند و ادامه داد: وقتی بهوش آمدم تمام گذشتهام رو از یاد برده بودم. هیچکس رو نمیشناختم حتی خودم رو.
چشمان شهرام هر لحظه گشادتر میشد دیگر تحمل نداشت این حرفها چه معنی میداد.
شقایق متوجه حال آشفته شهرام شده بود راه برگشتی نداشت پس تصمیم گرفت تا آخر ماجرا را تعریف کند: خانوادهام همهی چیزهایی که مربوط به شما بود را از من دور کردند و تا امروز راجع به شما و گذشته مشترک ما هیچ چیزی به من نگفتند. شاید باور نکنید؛ اما اگر برادر بزرگم اردشیر به خاطر بیخبر ماندن از من به ایران نمیآمد. من هیچوقت نمیتونستم شما رو پیدا کنم.
این جمله آخر که طعنهای به شهرام برای پیگیری نکردن حال او در آن زمان بود مرد جوان را بیشتر کلافه کرد. دستی به موهایش کشید و آنها را از آن حالت مرتبی که داشت، خارج کرد. برخواست چند قدم در اتاق کوچک دفترش بالا و پایین رفت باور حرفهای شقایق مشکل بود؛ اما رفتار او مهر تائید به این داستان میزد. پس به همین علت شقایق امروز اینطور سرد و رسمی با او صحبت میکرد. حالا باید چه کار میکردند؟ آیا شقایق الان چیزی از گذشته مشترکشان به یاد آورده بود؟ چه موقع حافظهاش برگشت.
این سوالها را با خجالت پرسید.
romangram.com | @romangram_com