#گلهای_باغ_سردار_پارت_286
وقتی شهرام سکوت کرد شقایق پرسید: خوب شما میدونید من چرا سر قرارمون نیامدم؟
شهرام با تعجب به او نگاه کرد و گفت: نمیشنوی؟ همین الان گفتم که برادرهات چه دروغهایی بهم گفتند.
شقایق بی معطلی جواب داد: پس بگذارید من برایتان بگویم. آن روز وقتی که من از بانک با پول نقد خارج شدم دو نفر موتور سوار به من حمله کردند و کیفم را بردند.
شهرام که بیشتر نگران شده بود تا متعجب پرسید: به تو حمله شد؟ پس چرا به من خبر ندادی؟
شقایق حالا به اصل مطلب رسیده بود پس با خونسردی که خودش هم باور نداشت ادامه داد: چون من بیهوش شدم و برادرم کوروش مرا به بیمارستان رساند.
و برای اینکه شهرام صحبتش را قطع نکند دستش را بالا آورد و گفت: هنوز تمام نشده.
اما آرام کردن شهرام کار ساده ای نبود خود را به شقایق رساند. بیتابانه دستان او را در دست گرفت: عزیزم من واقعا خبر نداشتم باید میفهمیدم که برادرهات دارن یک چیزی رو پنهان میکنند... متاسفم عشقم .... خواهش میکنم من رو ببخش... تو که صدمه جدی ندیدی؟
شقایق آرام یک دستش را از میان انگشتان گرم او بیرون کشید و صبر کرد تا شهرام دست دیگرش را رها کند؛ اما جوان آشفته اصلا متوجه این حرکت نشد. بنابراین شقایق خواست تا او را به خودش آورد و گفت: میبینی که الان خوبم؛ اما موضوع مهمی هست که تو باید بدانی. پس خواهش میکنم بنشین و گوش کن.
romangram.com | @romangram_com