#گلهای_باغ_سردار_پارت_285
او که نگرانی شقایق را دید به سمتش رفت. شانهاش را از پشت گرفت و او را به سمت مبل راهنمایی کرد و با کمی فشار بر شانههایش بر روی مبل نشاند و گفت: ببین کوچولوی من اینطور که پیداست خبرهای خوبی برام نداری؟ پس آروم باش و از اول همه چیز رو تعریف کن.
شقایق با قدردانی به چشمان او نگاه کرد باز هم محسور شد؛ اما اگر همینطور ادامه میداد تا ابد نمیتوانست بگه برای چه آمده.
بنابراین نفس عمیقی کشید دستکشهایش را به آرامی از دست درآورد و توی کیفش گذاشت و با این سوال شروع کرد: شما به یاد دارید آخرین مکالمه ما در شب بیستم شهریور راجع به چه موضوعی بود؟
شهرام چیزی از این سوال نامفهوم نفهمید اما جواب داد: آخرین مکالمه؟ همان شبی که فرداش تلفنت را خاموش کردی و ناپدید شدی؟
شقایق سری به علامت مثبت تکان داد.
شهرام ادامه داد: بله عزیزم یادمه... آن شب گفتی که میخواهی بیایی تا در مورد یک موضوع مهم صحبت کنیم... البته با حرفهایی که آن شب زدی حدس میزدم باز هم جلوی آمدنت رو بگیرند؛ اما تو گفتی تا وقتی خودت نخواستی من سراغ خانوادهات نرم... منم اون روز تا شب صبر کردم و وقتی شب ساعت یازده طبق برنامه همیشگی مان جواب تلفنم را ندادی متوجه شدم که اتفاقی افتاده. به طبع با خانوادهات تماس گرفتم و آنها از من پنهان کردند که تو کجا هستی و چه کار میکنی و فقط یک جواب میدادند که تو نمیخواهی من رو ببینی.
شقایق با تعجب پرسید: و بعد؟
شهرام سعی کرد صبور باشد: بعد؟... خوب با چیزهایی که آنها گفتند فکر کردم حتما تصمیم جدیدی گرفتی و نتونستی رو در رو بهم بگی به همین علت واسطه فرستادی. بقیهاش رو هم که خودت میدونی.
romangram.com | @romangram_com