#گلهای_باغ_سردار_پارت_284
طاقت شقایق تمام شد از جای خود برخواست و گفت: شما که اصلا نمیگذارید من حرف بزنم... من میخواستم از شما کمک بگیرم؛ اما انگار شما بیشتر از من احتیاج به کمک دارید. باشه هرچه میخواهید حرف بزنید، توهین کنید، سوال کنید؛اما... وقتی توهینها و سوالهاتون تمام شد به من بگید، آنوقت شاید من هم بتونم، بگم که برای چه کاری مزاحم شما شدم.
صدایش پر از التماس و رنجش بود. شهرام از بیملاحظهگی خود شرمنده شد. خودش را به او رساند با دو دست هردو بازوی اورا گرفت و با عذر خواهی گفت: متاسفم. اختیارم رو از دست دادم. ببخشید عزیزم، آخه حرفهات عجیب به نظر میرسه. نمیفهمم چی میگی.
شقایق آرام شد. صدای گیرای او حالا پر از عشق بود پس به خود نوید داد که بالاخره میتواند بگوید، برای چه کاری آمده و به آرامی پرسید: چقدر من رو دوست داشتی؟
شهرام نگاهش کرد. قدش از شقایق بلندتر بود. بنابراین شقایق باید کمی عقبتر میرفت و سرش را کاملا بالا میگرفت تا بتواند چشمان او را ببیند اما نفس گرم و عطر گیج کنندهاش قدرت حرکت را از دختر پریشان گرفت طوری که به شهرام جسارت داد تا دوباره بغلش کند: آنقدردوستت دارم که اگه یک بار دیگه بپرسی چقدر دوستت داشتم، دیوانه میشم... من هنوزم تو رو به اندازه جونم دوست دارم. این رو قبلا ثابت کردم و اگر تو بخواهی هزار بار دیگه هم حاضرم ثابت کنم. پس خواهش میکنم دیگه مثل غریبهها اینقدر به من نگو شما، ناسلامتی ما الان قانونا زن و شوهریم و اگر تو بد قولی نمیکردی شرعا هم همسر من بودی.
حالا وقتش بود. شقایق باید اصل مطلب را همین الان و بدون معطلی بیان میکرد. دست راستش را روی سینه او گذاشت از این تماس هردو لرزیدند شهرام از شوق و او از شرم، اما این شقایق بود که ضربه را وارد کرد زیرا با فشار دست ظریفش او را عقب راند: آقای بهپور لطفا بدون اینکه صحبت من را قطع کنید. فقط چند لحظه به من گوش کنید.
شهرام که هنوز هم با نوک انگشتانش با بازوی شقایق بازی میکرد به خود آمد. آرام از شقایق دور شد و به میز کارش تکیه داد: بفرمایید من سراپا گوشم خانم سردار! ادامه بدید ببینم این دیگه چه بازی جدیدیه؟
شقایق با دلخوری جواب داد: نه، بازی جدیدی در کار نیست. چیزی که از شما پنهان کردند، یعنی خواهر و برادرهایم و همین طور پدر و مادرم.
شقایق درمانده شد. اصلا فکر نکرده بود که چطور موضوع را شروع کند که شهرام شوکه نشود.
romangram.com | @romangram_com