#گلهای_باغ_سردار_پارت_283
به جلو خم شد و در چشمان شقایق زل زد: اما وقتی شما رو دیدم که برای خرید حلقه مغازهها را جستجو میکنید شکی برایم باقی نماند.
حالا دیگر جای سکوت نبود شقایق خواست توضیح دهد که اشتباه میکند؛ اما شهرام با سردی ادامه داد: من به یک قمار باز، شارلاتان باخته بودم... اصلا نفهمیدم دوباره از کجا پیدایش شد؟ فکر میکردم پاش از خانه شما بریده شده یعنی بعد از کتک مفصلی که کوروش شب تولد پدرت بهش زد فکر نمیکردم، دوباره برگردد. اما اشتباه میکردم... اون همخون شماست و بالاخره دوباره میدیدمش.
شقایق دستان گره کردهاش را بیشتر بهم میفشرد و با خود می گفت: ای کاش بگذارد من هم حرف بزنم.شاید از این قضاوت های ناعادلانه دست بردارد.
شهرام مثل اینکه فکر او را خوانده باشد از جایش بلند شد. پشت میزش قرار گرفت و از آنجا به محوطه تعمیرگاه و کارگران مشغول به کار نگاه کرد. سپس مثل یک دوست قدیمی پرسید: فکر نمیکردم بیای اینجا... چرا نیامدی خونه؟
فرصت خوبی بود تا شقایق رشته سخن را بدست گیرد جواب داد: آدرس نداشتم... آدرس اینجا رو هم اردشیر برام پیدا کرد.
شهرام یکباره برگشت و با ناباوری پرسید: منو مسخره میکنی؟ حالا دیگه آدرس خونمون و محل کارم را هم فراموش کردی؟
عصبانی شد: هرکس ندونه فکر میکنه واقعا آدرس خونهای که خودت مبله کردی رو نداری که اردشیر خان از آن سر دنیا آمده و برات پیدا کرده... خوب این برادر بزرگتر شما چطور بعد از اینهمه سال برگشتند؟
و دوباره با همان لبخند تمسخر آمیز ادامه داد: نگو که برای پیدا کردن آدرس من به ایران برگشته؟
romangram.com | @romangram_com