#گل‌های_باغ_سردار_پارت_282

شقایق سری به علامت منفی تکان داد و چون شهرام بیش از اندازه به او نزدیک شده بود کمی خود را عقب کشید که از دید جوان پنهان نماند.

شهرام رنجشش را از این حرکت پنهان کرد و پرسید: پس چرا تلفنت را خاموش کردی؟ چرا ایمیل‌هات را جواب ندادی؟ چرا هیچ پیغامی نفرستادی؟

بعد برای این‌که شقایق را از آن حالت مُعذب خارج کند به جای خود برگشت و همانطور که با چشمان زیبایش او را زیر نظر داشت گفت: وقتی از کوروش پرسیدم که چرا این حرف‌ها رو خودش به من نمیگه، گفت که با مادرت رفتی لندن دیدن برادرت.

و با لحنی خودمانی پرسید: واقعا رفته بودی خارج؟

شقایق که شوکه شده بود با تعجب پرسید : کوروش گفت که من رفتم پیش اردشیر؟

شهرام به پشتی مبل تکیه داد و لبخندی تمسخر آمیز زد: این برادرت هم که تو زرد از آب درآمد. فکر می‌کردم این یکی دروغ نمیگه.

لبخند تمسخر او خونش را به جوش آورد. این آدم چطور جرات می‌کرد به برادرانش توهین کند. حالا خوشگل هست که هست. حق نداشت در مورد خانواده‌ی او قضاوت کند. در دل از خودش ناراحت بود که به خاطر گرفتن اطلاعات این توهین را جواب نمی‌دهد؛ اما از طرفی به او هم حق می‌داد؛ زیرا خانواده‌اش به خود شقایق هم خیلی دروغ گفته بودند.

سکوت شقایق جسارتش را بیشتر کرد: وقتی داریوش خان تون گفت می‌خواهی با فرهاد ازدواج کنی، بازهم باور نکردم.


romangram.com | @romangram_com