#گلهای_باغ_سردار_پارت_281
با اینکه شقایق گفتن این جملات را صد بار تمرین کرده بود. بازهم نمیدانست چطور منظورش را برساند. در هر حال شهرام اصلا نفهمید که او چه میگوید و تمام هوش و حواسش به لحن مودب و جملات کتابی او بود. طوری که متوجه نشد چطور دندانهایش را از خشم بهم میفشرد.
اگر شقایق آنقدر دستپاچه و گیج نبود دستان گره کردهاش را که آماده بود محکم بر چیزی فرود آورد، میدید؛ اما وضع او از مرد جوان بهتر نبود؛ زیرا او نمیدانست سکوت شهرام که هنوز هم با سری افکنده به لیوان آب میوه چشم دوخته بود چه معنایی دارد و این مسئله بیشتر نگرانش میکرد.
در این وقت شهرام سکوت مرموزش را شکست: فرمودید باید برای رسیدن شما به کدام حقیقت کمکتان کنم؟
شقایق نیش پنهان در این جمله را درک کرد.
شهرام با نوک انگشت لیوان را به سمت دیگر میز جلوی او سُر داد. شقایق به لیوان آبمیوه سرد زل زد و همزمان فکر کرد "کاش یک نوشیدنی گرم بهم میداد".
شهرام غرید: فراموش کردی که قبل از مرگ پدربزرگت گفتم تا دیر نشده باید ازدواج کنیم؟ فراموش کردی بعد از مرگ پدربزرگت چند بار قَسَمت دادم کارخونه رو بفروشی و سهم آنها را بدی تا بتونیم با هم ازدواج کنیم؟ به حرفم گوش نکردی. نگفتم این کارخانه من و تو رو از هم دور میکنه؟
شهرام بیشتر از آنکه عصبانی باشد، دلخور بود. مثل اینکه تمام حرفهایی که میزد، فقط از روی گله گذاری بود و ادامه داد: دو ماه ندیدمت. دوماه! خودت رو پنهان کردی. داریوش گفت نمیخواهی من رو ببینی حرفش رو باور نکردم.
در این وقت یکباره از آن سمت میز جستی زد و کنار شقایق نشست. دست راستش را بالا آورد و با نوک انگشت گونه او را نوازش کرد و با لحنی عاشقانه پرسید: واقعا نمیخواستی من رو ببینی؟
romangram.com | @romangram_com