#گل‌های_باغ_سردار_پارت_280

و همان‌طور که بدون توجه او را به خود می‌فشرد باران سوال‌هایش را بر سرش ریخت: بعد از این‌همه وقت چطور شد یاد من افتادی؟ حتما آمدی کارت عروسیت با اون پسر عموی قمار بازت را بدی و بگی که همه چی تموم شده؟... خوب، این رو که برادر گرامیتان همان چهار ماه پیش گفت شما چرا به خودتون زحمت دادید و تا این جا اومدید؟

مکث کرد.حس کرد که شقایق ازاین نزدیکی بیش ازاندازه، معذب است. با خوشونت اورا رها کرد و دو قدم دور شد. وقتی شهرام او را رها کرد، طلسم چشمان جذابش شکسته شد. برای این‌که نیفتد چنگ زد و پشتی نزدیکترین مبل اتاق را گرفت. عطر گوچی بهپور گیجش کرده بود، گرمای نفسش صورت یخ کرده‌اش را سوزاند. تمایل ماندن در آن حالت شرمنده‌اش کرد.

به خودش آمد: می‌تونم... چند لحظه وقتون رو بگیرم؟

شهرام نگاهی به او انداخت. نگاه چشمان عسلیش در چشم درشت و سیاه شقایق گره خورد. انگار این نگاه و این صدا تمام خشم چند ماهه او را بخار کرد و به آسمان برد: من تا ابد برای تو وقت دارم عشقم.

بعد به سمت یخچال رفت یک بطری آب میوه از یخچال برداشت در آن را باز کرد و با یک لیوان بزرگ روی میز گذاشت .تازه در این لحظه متوجه شد که شقایق هنوز ایستاده. از بی توجهی خود شرمنده شد و با لحنی آرام که بیشتر با محبت بود تا ناراحت پرسید: می‌خواهی همون‌جا بایستی؟... بیا بشین.

شقایق سری تکان داد و روبروی او نشست. کیف کوچکش را بر روی زانوانش گذاشت و دستانش که با وجود دستکش چرمی یخ زده بود را در هم گره کرد و با لحنی محترمانه همان‌طور که به انگشتان کشیده شهرام هنگام ریختن آب میوه در لیوان چشم دوخته بود گفت: آقای بهپور من باید اول برای اینکه مزاحمتان شدم از شما عذر خواهی کنم.

این جمله رنگ از صورت شهرام برد ولی او ساکت بود تا بقیه صحبت شقایق را بشنود. مگر نه این‌که او سکوت کرده بود تا این مرد عصبانی خشمش را بیرون بریزد؟ درست مثل گذشته همان‌طور که قبلا هر بار که شهرام عصبانی میشد او سکوت می‌کرد تا مردش هر چقدر می‌خواهد فریاد بکشد و بعد با دو جمله همه ناراحتی و نگرانی و خشم او را به یک‌باره دور می‌کرد طوری که حتی شهرام به یاد نمی‌آورد چرا عصبانی بوده.

شقایق بدون توجه به سکوت معنی‌دار شهرام صدایش را صاف کرد و ادامه داد: در این مدت اتفاقات زیادی افتاده که شما از آن‌ها بی‌خبر هستید. من برای دانستن بعضی مسائل مجبور شدم مزاحم بشم و از شما تقاضا دارم کمکم کنید تا حقیقت را بفهمم.


romangram.com | @romangram_com