#گلهای_باغ_سردار_پارت_279
کمی مکث کرد تا شجاعتش را جمع کند. سپس با دستهایی که فکر میکرد از سرما میلرزد به در کوبید.
بعد از یک قرن صدایی پر از خشم پاسخ داد: بیا تو.
شقایق لرزید این حتما صدای او بود. اما کاملا واضح بود که صاحب صدا خیلی عصبانی است. پس آیا بهتر نبود همین الان فرار میکرد و روز دیگری برای دیدن او بازمیگشت؟
با این فکر به یاد صحبتهای اردشیر افتاد: ببین عزیزم تو باید هرچه زودتر با آقای بهپور صحبت کنی، من خودم نتونستم اون رو ملاقات کنم چون برای کاری از دفترش خارج شده بود و معلوم نبود کی برگردد. البته من تصمیم داشتم او را عصر همان روز ببینم که بازداشتم مانع شد. حالا که من فرصت اینکار را ندارم. تو هر چه زودتر به دیدنش برو و اول در مورد این غیبت چند ماهه و سپس در مورد اتفاقات قبل تصادفت از او سوال کن به این ترتیب ما میتونیم بفهمیم چرا داریوش و نرگس در این مدت اینهمه دروغ به تو گفتهاند.
شقایق در این افکار غرق شده بود که صدای مجید از پایین پله ها به گوش رسید: چرا نمیری تو؟
دختر بیچاره با این سوال به خود آمد او نمیتوانست تا ابد پشت در منتظر بماند. پس دست لرزانش را روی دستگیره سیاه رنگ گذاشت و در کشویی را باز کرد.
با باز شدن در، اتاقی ساده با دو میز و چند صندلی چرمی قهوهای رنگ، کاناپهای از همان جنس و چند کمد چوبی جلوی دیدگان شقایق پدیدار شد. شقایق که در روشنایی قرار داشت غیر از اشیایی که نور خارج به آنها تابیده شده بود چیزی ندید.
همزمان با باز شدن در، شهرام بهپور که روبه پنجره چشم به خیابان دوخته بود برگشت. کت به تن نداشت. شقایق کت او را آویزان شده به چوب رختی دید. پیراهن سبز خوش رنگی که به تن داشت بازوهای ورزیدهاش را میفشرد، با دیدن شقایق در آستانهی در، اول شوکه شد و بعد با خوشحالی به سمت در پرید بازوی شقایق را محکم گرفت و او را به سمت خود کشید. یک دستش را در کمر او حلقه کرد. او را به سینه مردانهاش چسباند و در را بست: به به، دختر یاغی سردار... پارسال دوست امسال آشنا... بیا تو کبوتر جلد من... قربون این چشمهای سیاهت بشم... معلوم هست کجایی؟
romangram.com | @romangram_com