#گلهای_باغ_سردار_پارت_278
امیر هم پذیرفت و گفت: این اواخر اصلا حال خوبی نداره. اگر بداخلاقی کرد ناراحت نشو. همین امروز برای اولین بار بعد از بیست سال دوستی سر من داد زد و گفت” اخراجی“ البته من ناراحت نشدم. میدونم که دوری از تو و بلاتکلیفی چقدر اعصابش رو بهم ریخته حالا که اینجا هستی مطمئنم همه چیز روبراه میشه. پس معطل نکن زود باش برو بالا، نگران نباش تنهاست کسی هم بالا نمییاد.
شقایق با نگرانی پرسید: فکر میکنی عصبانیه؟
امیر لبخند زد و گفت: نباید باشه؟ تو اونو تا سر حد جنون بردی. هر کس جاش بود امکان نداشت تو رو ببخشه.
شقایق با دلگرمی پرسید: یعنی من رو بخشیده؟
امیر به چشمهای نمناک شقایق نگاه کرد: کی میدونه؟
سپس برای آرام کردن او گفت: خوشحالم که آمدی. پلهها لیزه مراقب باش.
سپس با دست پلههای فلزی را که به اتاقک بالای محوطه تعمیرگاه منتهی میشد به او نشان داد و خودش به سمت پیرمرد رفت و گفت: خوب آقا نعمت امروز چند تا بازدید داریم؟
شقایق با دور شدن امیر به خود آمد و همانطور که او گفته بود با احتیاط از پلهها بالا رفت تا به در آلومینیومی انتهای پلهها رسید. روی در یک دستگیره سیاه رنگ قرار داشت که بالای آن نوشته شده بود (در کشویی لطفا به راست بکشید ).
romangram.com | @romangram_com