#گل‌های_باغ_سردار_پارت_277

اما در همین وقت جوان رعنایی که شقایق نفهمید از کجا ظاهر شد کنار مجید ایستاد و گفت: لازم نکرده جنابعالی وقت عزیزتون رو برای بازدید ماشین‌ها هدر بدید. شما تشریف ببرید به کارهای مملکتی رسیدگی کنید ما خودمون این کارهای پیش پا افتاده را انجام می‌دیم.

مجید که با دیدن امیر شوکه شده بود. مثل فشنگ از جلوی شقایق رد شد و با فریاد گفت: دارم میرم امیر خان. شما هم چایی می‌خواستی؟

و به سرعت در محوطه ناپدید شد.

شقایق امیر را که به او نزدیک میشد نگاه کرد و در کمال ناباوری چهره جوانی را که این اواخر همه جا با موتور خود شهرام را همراهی می‌کرد، شناخت.

امیر با دیدن شقایق مثل برق گرفته‌ها خشکش زد. دیدن شقایق در آن‌جا آن‌هم در آن وقت روز عجیب بود. امیر حق داشت بعد از این غیبت طولانی از دیدن او تعجب کند اما وقتی نگاه کنجکاو کارگران و بعضی از مشتری‌ها را دید به خود آمد و به شقایق نزدیک شد: سلام چرا آمدی اینجا؟... بیا بریم.

شقایق در سکوت به دنبال او رفت و پائین پله‌های آهنی کنار در ورودی ایستاد.

امیر نگاهی به بالای پله‌ها انداخت: بالاست... می‌خواهی بهش بگم آمدی؟

شقایق قدرت حرف زدن نداشت با سر اشاره کرد که نمی‌خواهد.


romangram.com | @romangram_com