#گل‌های_باغ_سردار_پارت_276

کنار درِ تعمیرگاه و نمایندگی فروش اتومبیل که یک کوچه تا آموزشگاه او فاصله داشت ایستاد و با خود گفت: باورم نمیشه که این‌همه مدت این‌قدر به من نزدیک بودی. نمی‌دونم اگه من هم از بابا کریم می‌پرسیدم آیا آدرس این‌جا رو بهم می‌داد؟ یا اینکه فقط جواب رد به اردشیر دادن برایش سخت بوده؟

در همین وقت پسر هفده، هجده ساله لاغر اندام ژولیده‌ای که بوی روغن و گریس و بنزین را یک جا به مشام شقایق رساند. با چشمان قهوه‌ای ریزش سر تا پای او را برانداز کرد و زیر لب گفت: ماشاا.. ببینم راه بهشت را گم کردی از اینجا سر در آوردی؟

شقایق نگاه کنجکاوانه‌ای به او انداخت و پرسید: چی فرمودید؟

اما همین‌که پسرک خواست دهان باز کند. پیر مردی با لباس کار ظاهر شد و گفت: مجید باز که داری از زیر کار در میری! مگر نگفتم برو چایی بیار؟

سپس رو به شقایق کرد و گفت: ببخشید خیلی حرافه. مزاحمتون که نشد؟

پسرک که حالا شقایق نامش را می‌دانست با صدایی آرام که فقط خود شقایق بشنود گفت: اگه ماشینت خرابه بگو من بیام بازدید کنم؟

اما شقایق بی‌اعتنا به او خطاب به پیرمرد گفت: می‌تونم آقای بهپور را ببینم؟

پیرمرد هنوز دهان باز نکرده بود که مجید جواب داد: رئیسمون مشتری‌ها رو نمی‌بینه. اگه می‌خواهید یا من یا آقا نعمت میاییم ماشینتون رو بازدید می‌کنیم.


romangram.com | @romangram_com