#گل‌های_باغ_سردار_پارت_275

اردشیر راست میگفت فرهاد نمی‌خواست دست از سر خانواده عمویش بردارد. بخصوص که یکی از آن دو دوستش بد جوری پاپی فرهاد شده بود که چرا در آخرین لحظه عملیاتشان را متوقف و پسرعمویش را بدون گرفتن هیچ پولی آزاد کرده است.

بنابراین رفتن اردشیر به سوئد الزامی بود. البته او می‌خواست هر چه زودتر از کشور خارج شود، تا مبادا آن‌ها اینبار او را به مقامات امنیتی واقعی به عنوان یک جاسوس معرفی کنند؛ زیرا فرهاد آدم غیر قابل پیش بینی بود. بطوری که امکان داشت با وعده پول فراوان هر کسی را در دستگاه دولتی بخرد. به همین دلیل اردشیر روز بعد به قصد رفتن به سوئد خانه پدرش را ترک کرد. او از خانواده خواهش کرد برای بدرقه‌اش به فرودگاه نروند؛ زیرا مسیر دور بود و رفتن و برگشتن آن‌ها را خسته می‌کرد. دوری از شقایق و مادرش که بی‌صبرانه با چشمان پر از اشک او را می‌بوسیدند خیلی سخت بود. سخت تر از آن دوری از پدرش بود که بعد از سی سال تازه توانسته بود، بخشش پسرش را بدست آورد.

اردشیر تمام شب را بیدار بود و با شقایق پچ پچ می‌کرد طوری که حتی پدر و مادرش کنجکاو شدند؛ اما خواهر و برادرهیچ توضیحی برای سوال‌های پی در پی مادرشان و نگاه‌های کنجکاوانه پدر نداشتند.

شقایق پس از رفتن برادرش به اتاق خود رفت و مادرش که فکر می‌کرد او برای استراحت به اتاقش رفته به کوکب خانم گفت که ناهار را برای ساعت دو آماده کند تا آن‌ها کمی بخوابند؛ زیرا چند شب بود که هیچ‌کدام‌شان نتوانسته بودند، چشم روی هم بگذارند. شب قبل نیز وقتی همه بچه‌ها با اصرار اردشیر به خانه‌های خود رفتند تازه اردشیر و شقایق به همراه پدر و مادرشان به سالن طبقه بالا رفتند و تمام شب در مورد کارهایی که باید بعد از رفتن اردشیر برای مراقبت از خانواده انجام میشد، صحبت کردند.

مریم خانم همان‌طور که از پله‌ها بالا می‌رفت به همسرش گفت: بازهم دارم میگم. باید در مورد فروش کارخانه و خارج شدن از کشور به اردشیر می‌گفتیم.

همایون خان که از شنیدن این جمله خسته شده بود. با دلخوری جواب داد: عزیزم چند بار بگم، دیدی که داریوش چی گفت اگر بخواهیم الان به اردشیر بگوییم، باید به شقایق هم درمورد اتفاقات گذشته همه چیز رو بگیم. این‌طوری شاید شقایق از فروش کارخانه پشیمان شود.

شقایق که حالا لباس پوشیده آماده خروج از منزل بود با شنیدن این سخنان لبخند تلخی زد و گفت: نمی‌خواد خودتون رو خسته کنید، من امروز همه چیز را خواهم فهمید.

***


romangram.com | @romangram_com