#گلهای_باغ_سردار_پارت_274
در این وقت کوروش سوالی مطرح کرد که باعث نگرانی بقیه شد: حالا از کجا میدانید که فرهاد قانع شده و دیگه مزاحم ما نمیشه؟
اردشیر دست سرد شقایق را در دستانش فشرد و گفت: نمیدونم و به همین علت من فردا صبح به سوئد میرم. باید با دختر عمویمان یک صحبت اساسی داشته باشم.
و ادامه داد: باید کاری کنم که فرهاد برگرده به سوئد. اینطوری خیالم از بابت شقایق راحت میشه.
لاله با دلخوری گفت: فقط نگران خاله شقایق هستید؟
اردشیر از جای خود برخواست قامت کشیده و بی نقصش را برای لاله نمایش داد و گفت: تا من زنده هستم اون روانی نمیتونه به هیچکدوم از شما صدمه بزنه. پس نگران نباش و به من اعتماد کن.
لاله که عجیب به این مرد و گفته هایش اعتماد داشت خود را در آغوش او انداخت و گفت : میدونم که شما مراقب همه ما هستید.داشتم شوخی میکردم.
***
فصل نهم: کی عاشق تراست؟
romangram.com | @romangram_com