#گل‌های_باغ_سردار_پارت_273

لادن هم که مثل بقیه تحت تاثیر داستان زندگی اردشیر قرار گرفته بود سئوال کرد: شما از کجا فهمیدید که کار فرناز بوده، مگر نه اینکه او رفته بود؟

اردشیر لیوان آبی را که جلویش بود برداشت و یک جرعه کوچک خورد تا گلوی خشک شده از بغضش را خنک کند. سپس با رنجی که در صدایش به وضوح شنیده میشد جواب داد: پدربزرگ همه چیز را برایم گفت و تمام مدارکی را که پلیس یافته بود به من تحویل داد، اما از من خواست آن مدارک را نگه‌دارم و تا قبل از مرگش از آنها استفاده نکنم. حتما میپرسید چرا؟ خب دلیلی که او برای من آورد کاملا قابل قبول بود؛ زیرا هیچ مردی نمی‌تواند نوه شانزده ساله‌اش رو به زندان بفرسته تا برای یک حماقت اعدام شود.

کوروش هر دو دستش را روی سرش گذاشت و ناباورانه پرسید: پس آن دختر بیچاره چی؟

اردشیر آهی کشید و گفت: در هر حال فرقی نمی‌کرد. او هرگز زنده نمیشد چه فرناز به زندان می‌افتاد چه اعدام میشد، چه برای همه عمر به غربت تبعید میشد و این آخری، لطف پدربزرگ به سرکشی‌های نوه‌ی نادانش بود.

نرگس که تمام این مدت ساکت بود گفت : حالا می‌خواهید چه کار کنید؟ البته هنوز نگفتید که او چطور این برادر روانیش را آرام کرد؟

اردشیر به پشتی مبل بزرگ تکیه داد و لبخند زد: من قبلا تمام مدارک مربوط به این جنایت را جمع آوری کرده بودم همه‌ی آن‌ها را پدر بزرگ به من داده بود. البته این مدارک شاید به درد هیچ دادگاهی نخورد و من هیچوقت نتوانم ثابت کنم که دختر عمویم عشقم را در یک تصادف صحنه سازی شده کشته؛ اما اگر همسر فرناز که بعد از هفده سال و چهار ماه زندگی مشترک هنوز موفق نشده با هیچ یک از افراد خانواده او ملاقات کنه این مدارک را ببینه حتما نگاه دقیقی به تاریخ‌های اون خواهد انداخت و از آن‌جایی که او الان یک مقام رده بالای شهرداریه، آیا می‌تونه از درز پیدا کردن این خبر در دنیای مجازی جلوگیری کنه؟

لادن با خوشحالی دست زد و گفت: واو چه هوشمندانه؟ براوو دایی جون زدی به هدف. پس بگو چرا زن بیچاره دلش می‌خواسته از گوشی تلفن دستش را بیرون بیاره و فرهاد را خفه کنه؟

لبخند شادی روی لب‌های شقایق و اردشیر رقصید، اردشیر ادامه داد: وکیل من همان شب با اولین پرواز به استکهلم میره و صبح آن روز به خانه فرناز رفته و منتظر میشه تا شوهرش از منزل خارج شه و بعد نزد فرناز میره و مدارک را به او نشان میده. از طرفی بیشتر از هشت ساعت بوده که وکیلم از من بیخبر مانده پس مطمئن می‌شود که اتفاقی افتاده و فرناز رو تهدید می‌کنه که مدارک رو فقط به شوهرش نشان نمیده بلکه در رسانهها نیز آن را منتشر می‌کنه. خوب میشه حدس زد که بعدش چی میشه.


romangram.com | @romangram_com