#گلهای_باغ_سردار_پارت_272
کوروش با بغضی که معلوم بود، برای فرو دادنش خیلی سعی کرده پرسید: قاتل دستگیر شد؟
اردشیر چشمان اشک آلودش را پاک کرد و سرش را به چپ و راست چرخاند.
داریوش که به اندازهی بقیه میخواست بداند چرا فرناز به آزادی اردشیر کمک کرده با تعجب گفت: نمیخواهید بگید که دختر عمویمان ضارب بوده؟
صداهایی مملو از تعجب در زیر سقف بلند پذیرایی خانه سردار پیچید و با این جمله همایون خان خاموش شد: درسته. دختر عموتون شب قبل از فرهاد میخواهد سویچ اتومبیل پدربزرگ رو برایش ببرد. فرهاد آن زمان کوچک بود و فکر کرده بود که قراره با هم بازی کنند. ولی فرناز که واقعا قصد کشتن نوه بابا کریم را داشته. نزدیک بود تمام خانواده را به دردسر بندازه. البته آن زمان خوشبختانه نرگس و مادربزرگ برای تحقیق در مورد دانشگاه او به شیراز رفته بودند. داریوش برای رساندن اردشیر به ترمینال همراهش رفته بود. من و برادرم و پدربزرگ هم اون شب جلسهی کاری داشتیم. میموند از بزرگترها مادرتون و سیمین خانم و از بچهها نیلوفر و کوروش و فرهاد و فرناز. کوروش و فرهاد که نمیتونستن رانندگی کنند. مادرتون و سیمین با هم بودند و نیلوفر هم که از راندن ماشین میترسید. اینطوری معلوم شد که فرناز تنها کسی بوده که با ماشین اون شب از منزل خارج شده.
لادن پرسید: چطور فهمیدند که ماشین مال خانوادهی ما بوده؟
همایون خان جواب داد: فرناز ماشین پدربزرگ رو دوتا خیابان بالاتر رها کرده بود. به امید اینکه فکر کنند دزدیده شده. پلیس همون موقع ماشین رو پیدا کرده و خون فرشته رو که روی گلگیر بوده آزمایش میکنند. آخرین اثر انگشت روی فرمون هم مال فرناز بود.
داریوش پرسید: پس چرا او بازداشت نشد؟
همایون خان نگاهی به اردشیر انداخت. او آنقدر شرمنده بود که نمیتوانست به فرزندانش بگوید، برای نجات جان برادرزادهاش چقدر رشوه پرداخته؛ اما همه کسانی که آنجا حضور داشتند، دلشان میخواست همهی ماجرا را بدانند. اردشیر نخواست بیشتر از این پدرش را آزار دهد. بنابراین سعی کرد داستان را خلاصه کند: خوب آشناهای پدر و پدربزرگ همه چیز رو مرتب کردند و پرونده مختومه شد؛ اما موندن فرناز در ایران دیگه صلاح نبود و پدر بزرگ اون رو به سرعت از کشور خارج کرد. و بهجز بابا کریم هیچکدام از اعضای خانوادهاش از موضوع با خبر نشد. من بعد از یکهفته قضیه رو فهمیدم. البته من از فوت فرشته خبر نداشتم. بلکه برای مجلس ترحیم عمو فرزاد برگشتم؛ زیرا عموی بیچاره با شنیدن کاری که دخترش کرده همان روز سکته کرد و بلافاصله مرد. وقتی من به تهران برگشتم خیلی دیر شده بود. فرناز رفته بود و فرشته و عمو فرزاد در گور سردشان خوابیده بودند.
romangram.com | @romangram_com