#گل‌های_باغ_سردار_پارت_271

در همین وقت مریم خانم با صدایی که از دور دست‌ها شنیده میشد گفت: اما من می‌خواهم از تو خواهش کنم، حتی اگه این موضوع برات دردآوره، یک‌بار برای همیشه اون رو بازگو کنی. تا هم خودت سبک بشی و هم همه‌ی ما از کل ماجرا خبردار بشیم. این‌طور که پیداست خیلی از اتفاقات آن زمان را حتی از من هم پنهان کرده بودند. با این حساب بهتره همه‌ی ما هرچه که تو میدونی رو بدونیم.

اردشیر با این درخواست مادرش تمام قدرت خود را جمع کرد و این‌طور ادامه داد: درسته، حالا که زمانش رسیده باید همه‌ی ماجرا رو تا آخر تعریف کنم. مگر نه این‌که شما می‌خواستید بدانید چرا فرناز، فرهاد را مجبور کرد تا من رو آزاد کند و از کارخونه و شقایق به همین راحتی بگذره؟ در حقیقت اصل مطلب این است که فرناز همان شب نامه‌ای به فرهاد میده تا به فرشته برسانه و در آن نامه از طرف من از او می‌خواهد که برای بدرقه همان ساعت در همین خیابان پشتی با هم ملاقات کنیم. غافل از اینکه من قرار بود یک ساعت قبل از ساعتی که فرناز در نامه ذکر کرده بود، از خانه خارج شم. بعد از رفتن من فرشته...

اردشیر نفس عمیقی کشید و ادامه داد: بدون آن‌که به کوکب خانم و یا باباکریم بگه که کجا میره مخفیانه باغ رو ترک میکنه و به محل قرار میره؛ اما متاسفانه در تاریکی...

اردشیر دوباره ساکت شد؛ زیرا هر چقدر سعی کرد، نتوانست بگوید که چه اتفاقی برای تنها عشقش افتاده.

در این وقت شقایق با چشمان گریان و صدایی که می‌لرزید به جای او گفت: یک اتومبیل با سرعت زیاد با فرشته تصادف می‌کنه و اون رو به داخل جوی آب می‌اندازه و از آن‌جا فرار میکنه.

صدای آه و ناله از هر طرف بلند شد و اردشیر که تحت تاثیر صحبت شقایق قرار گرفته بود، پرسید : تو از کی می‌دانستی؟

شقایق که نگاه خیره‌ی نرگس قلبش را سوراخ می‌کرد گفت: من موضوع مرگ فرشته خانم را چند وقت پیش از بابا کریم شنیدم. امروز که شما گفتید که عاشق او شده بودید، فهمیدم که خانواده عموی مرحوممان چه اندازه در آزار دادن ما نقش داشتند.

اردشیر بدون این‌که نگاه معنی‌دار نرگس و داریوش از نظرش پنهان بماند اشک‌های خود را پاک کرد و گفت : درسته. روز بعد بابا کریم متوجه هیاهوی یک تصادف در نزدیکی خانه میشه؛ اما به آن توجه نمیکنه. چند ساعت بعد که از بازگشت فرشته به خانه ناامید شده بود به کلانتری رفته و متاسفانه او را در پزشکی قانونی پیدا میکنه. این‌طور که پزشک قانونی گفته بود؛ اگر اون رو همون موقع به بیمارستان می‌رساندند زنده میمانده؛ اما ضارب برای این‌که کسی او را پیدا نکنه از ماشین پیاده شده و اون رو به داخل جوی آب انداخته و مقداری شاخه هم روی سر و صورت دختر بیچاره ریخته و از آنجا گریخته.


romangram.com | @romangram_com