#گلهای_باغ_سردار_پارت_270
نرگس که تا این لحظه دور از بقیه روی مبل پدر جلوی شومینه نشسته بود و در دریای خاطرات اردشیر غرق شده بود. وقتی خود را طرف صحبت اردشیر دید. از دنیای خود بیرون آمد و در کمال تعجب گفت: فرشته تنها دوست صمیمی من بود. چطور من متوجه نشدم که شما عاشق هم هستید؟
اردشیر لبخند تلخی زد و جواب داد: او همیشه میگفت که تو بهترین دوستش هستی و از اینکه این موضوع رو از تو پنهان میکرد شرمنده بود؛ اما با وجود مخالفتهای بزرگترها من از او خواستم تا آنها راضی نشدهاند به تو چیزی نگوید. متاسفم!
نگاه پرسشگر لادن و لاله به مادرشان نشان میداد که حتی دخترهای او هم از رابطهی صمیمی که نرگس افادهای با فرشته نوه باغبان داشته بیخبر بودهاند.
اردشیر که سکوتش طولانی شده بود اینبار با بغضی آشکار ادامه داد: وقتی به تبریز میرفتم به فرشته گوشزد کردم که هیچ کجا نره و هر چه پدر و پدربزرگ به او گفتند به خاطر من تحمل کند. آن زمان تصمیم داشتم بلافاصله بعد از برگشتن با او ازدواج کنم و به تمام دعواها خاتمه دهم؛ اما گویا آن شب فرناز مثل قبل زمان دیدار ما در گلخانه تمام صحبتهای ما را شنیده بود و...
اردشیر دوباره ساکت شد. او نمیدانست گفتن این داستان تا این اندازه برایش رنجآور است و حالا که با یاد آوری آن خاطرات و بازگو کردنش خانوادهی خود را در این راز شریک کرده بود میفهمید که اینهمه سال چطور این کوه غم را به تنهایی به دوش کشیده و تعجب میکرد که چرا تاکنون این غم او را از پای درنیاورده در این وقت چشمش به صورت شقایق افتاد که از اشک خیس بود.
اردشیر ترسید که شقایق از چه چیز ناراحت شده که اینطور گریه میکند. از جای خود برخواست و کنار شقایق نشست و با انگشتان کشیده و نرمش اشکهای او را پاک کرد و گفت: تو که هنوز بقیهی داستان رو نشنیدی پس چرا گریه میکنی؟
شقایق از اینکه اردشیر اینقدر به خود مسلط بود تعجب کرد و پرسید: مگر نه اینکه آخر این داستان به تنهایی و آوارگی شما ختم شده پس فکر نمیکنید گریه من بهجا باشد.
سپس سرش را روی سینه برادرش قرار داد و گفت: اگر نمیتوانی مجبور نیستی بقیهاش را برای ما تعریف کنی؟
romangram.com | @romangram_com