#گلهای_باغ_سردار_پارت_269
اردشیر باز هم خندید؛ زیرا لادن بدون هیچ ترس و ملاحظهای حرفهایش را میزد. درست مثل بچگیهای خود او، به همین خاطر اینقدر این دختر شیرین و رک را دوست میداشت. به نوعی او یک اردشیر کوچک بود، در خانواده نرگس.
اردشیر تصمیم خود را گرفت باید همه چیز را برای خانوادهاش توضیح میداد با اینحال صحبت در مورد این موضوع مقدمه چینی خودش را میخواست پس اینطور شروع کرد: حتما همه شما میخواهید بدونید که فرناز چه نقشی در این ماجرا داشته؟ ماجرا از آنجایی شروع شد که من دبیرستان را تمام کردم. پدر بزرگ از من خواست در رشته پزشکی وارد دانشگاه شوم؛ اما متاسفانه من آن سال نتوانستم قبول شوم. به همین خاطر پدربزرگ پیشنهاد داد به سربازی بروم و وقتی برگشتم دوباره امتحان دهم و با تیمسار شاکری دوست و همسایه و پدر نامزد لاله تماس گرفت. تیمسار برنامه مرا طوری ترتیب داد که آموزشی را در آبادان بگذرانم و بقیه خدمتم را در تهران باشم. وقتی من به آبادان میرفتم، کوکب خانم آدرس برادرش را به من داد که هر وقت فرصت کردم، به آنها سر بزنم. روز اولی که من به منزل آقا مرتضی و زیور خانم رفتم آنها نبودند؛ ولی کسی در را روی من باز کرد که همهی زندگیم را تغییر داد. دختر آنها «فرشته»
در اینجا اردشیر سکوت کرد. او باورش نمیشد که بالاخره برای کسی ماجرای آشنایش با فرشته را تعریف کند؛ اما سکوت حاضران و نگاه کنجکاوشان او را مجبور کرد به سخن آید: بله... فرشته، دختری به زیبایی گل، وقار یک شاهزاده خانم و قلبی به وسعت دریا، دریایی که انعکاسش چشمان زیباش رو هم به همان رنگ نقاشی کرده بود.
اردشیر که حالا آرام آرام صدایش میلرزید انگار با خودش صحبت میکند و به عادت این همه سال، خاطره آشناییش را با اولین و تنها عشقش برای خودش بازگو میکند. ادامه داد: با دیدن اون که در آستانهی در ایستاده بود، قلب من نیز ایستاد. از آن روز به بعد کار من فکر کردن به اون بود و هر وقت که میتونستم با تلفن باهاش صحبت میکردم. توی همین روزها جنگ شدت گرفت و من با دخالت تیمسار شاکری به تهران منتقل شدم.
بگذریم شش ماه بعد از اون دیدار هر دوی ما به این نتیجه رسیدیم که نمیتوانیم دور از هم زندگی کنیم و به درخواست من او به تهران آمد و در منزل ما و نزد بابا کریم و کوکب خانم ماند.
من از بودن او در خانهی خودمان خوشحال شدم. ما هر روز قبل از رفتن من به پادگان همدیگر رو در باغ میدیدیم و شبها بعد از اینکه همه میخوابیدند در گلخانه چند دقیقهای صحبت میکردیم و برای آینده نقشه میکشیدیم. دو ماه مونده که سربازی من تمام شود یک شب متوجه شدم که کسی ما را زیر نظر دارد؛ اما چون اون رو ندیدم، نمیدونستم چه کسیه. پس از فرشته خواستم تا زمانی که من با خانوادهام صحبت نکردم، بیشتر مراقب باشیم. غافل از اینکه فرناز ماههاست که من و فرشته رو زیر نظر گرفته و از دیدارهای ما مطلع است. البته موضوع رو، هم به مادرش و هم به پدربزرگ گفته بود؛ اما پدربزرگ از او خواسته بود تا پایان دورهی خدمت من صبر کند و بعد از اون او خودش به این رابطه پایان خواهد داد؛ زیرا آنطور که من بعدها متوجه شدم، پدر به عمو فرزاد و زن عمو قول داده بود که فرناز را برای من خواهد گرفت و با این قول شعله یک عشق یکطرفه رو در قلب او روشن کرده بود. اما فرناز برای من مانند نرگس بود و من به او هیچ حسی غیر از خواهر و برادری نداشتم. تا اینجا همه چی در خفا اتفاق افتاده بود عشق من به فرشته، عشق فرناز به من، قول پدر به عمو، قول پدربزرگ به فرناز.
با تمام شدن سربازی من و ابراز علاقه پدر به ازدواج من با فرناز همه چیز بهم خورد و همهی رازها از پرده بیرون افتاد. پدر اصرار میکرد که من باید با تنها دختر برادرش ازدواج کنم و من بجز فرشته هیچی نمیدیدم. برای اثبات عشقم هر کاری تونستم کردم و آخرین تیر ترکشم صحبت با فرناز بود من با او صحبت کردم و از علاقهام به فرشته گفتم و با قاطعیت ابراز کردم که با هیچ دختری بجز او ازدواج نخواهم کرد. پدر که خیلی عصبانی شده بود با تهدید سعی کرد من رو منصرف کند؛اما موفق نشد. بنابراین من رو که بعد از تمام شدن خدمتم در وزارت راه و ترابری به سفارش پدربزرگ مشغول کار شده بودم به یک ماموریت سه ماهه به آذربایجان فرستادند. تا در این مدت دوری از فرشته هم او را فراموش کنم هم خودشان راه حلی برای این مشکلشان پیدا کنند.
پدر از فرناز خواسته بود در این مورد با هیچکس صحبت نکنه، از جمله تو نرگس.
romangram.com | @romangram_com