#گل‌های_باغ_سردار_پارت_268

اردشیر کمی مکث کرد و با نگاه به تک تک افراد حاضر در سالن تردید کرد که آیا می‌تواند بقیه ماجرا را تعریف کند. که مادرش سئوال کرد: تو چطور فهمیدی آن‌ها واقعا تو را بازداشت نکرده‌اند و این فقط یک بازی برای ترساندن ماست؟

اردشیر لبخند کوچکی زد که باعث درد در ناحیه پارگی لبش شد: راستش من متوجه نشده بودم همه چیز خیلی مرموز و حساب شده بود. بیشتر شبیه فیلم‌های سینمایی.

کوروش که تعجب کرده بود پرسید: پس چطور تونستید با وکیلتون تماس بگیرید؟

اردشیر توضیح داد: وقتی شقایق گفت که می‌خواد با فرهاد ازدواج کنه من هم مثل همه شما متوجه شدم، (اردشیر روی این جمله مکث کرد تا همه بفهمند او میدانسته که همه از این جریان خبر داشته اند که فرهاد شقایق را تهدید کرده) که نیم کاسه‌ای زیر کاسه است و فرهاد از ضعیف‌ترین نقطه داره شقایق رو تهدید می‌کنه. پس همان شب به وکیلم یک ایمیل فوری زدم همه چیز رو به او گفتم و خواستم که با اولین پرواز به استکهلم بره.

اردشیر این‌جا ساکت شد؛ زیرا باید به آن‌ها می‌گفت که چه مدارکی را برای فرناز فرستاده بوده تا او را مجبور کند، جلوی حماقت‌های فرهاد را بگیرد .

کوروش گفت : ما را ببخشید چون نتونستیم زودتر با شما تماس بگیریم. انگار خط آمریکای شما اینجا کار نمی‌کرد و هیچ‌کدام به فکرمون نرسیده بود که شما ممکن است به تلفن احتیاج داشته باشید.

اردشیر یخ را روی چشمش فشار داد و گفت : اشکالی نداره خود من هم فکر نمی‌کردم به تلفن نیاز داشته باشم. اما خوب اینترنت جادو می‌کنه. حد اقل برای من که این‌کار را کرد.

لادن که بیتاب شده بود اصرار کرد: ای بابا دایی جون بگو دیگه مُردیم از نگرانی. حالا ما هیچی مامانم از بس ناخن‌هاش را جوید باید فردا ببریمش برای کاشت ناخن.


romangram.com | @romangram_com