#گلهای_باغ_سردار_پارت_267
شقایق که بعد از شنیدن صحبتهای فرناز بال در آورده بود. تلفن را بدون خداحافظی قطع کرد و با اینکار پاسخ قطع شدن بیموقع تلفن اردشیر را داد و به فرهاد گفت: من جای تو بودم، حتی یک دقیقه هم وقت تلف نمیکردم.
فرهاد گوشی را از دست شقایق کشید و برخلاف انتظار همه به خواهرش زنگ زد و با صدای بلند گفت: نه تو و نه شوهرت برام مهم نیستید. من دارم به حق خودم میرسم و تو نگران این هستی که شوهرت از چی خبر دار بشه؟
سکوت فرهاد نشان داد که فرناز در آنطرف خط مشغول صحبت میباشد و هر چه او بیشتر حرف میزد فرهاد خشمگینتر میشد. طوری که بیاختیار بر سر خواهرش فریاد زد: من رو تهدید نکن. چرا الان داری این موضوع رو میگی؟ حالا من چه خاکی توی سرم کنم؟
بدون هیچ حرفی به سمت پلهها رفت. کوروش به آرش اشاره کرد و هر دو در یک چشم برهم زدن به دنبال فرهاد آنجا را ترک کردند.
***
فصل هشتم: راز سی ساله
غروب آن شب همهی خانواده در سالن طبقهی همکف دور اردشیر جمع شده بودند تا او ماجرای دستگیریش را تعریف کند. صورت کبود و دهان مجروح اردشیر تاب و توان را از خواهرها و مادرش گرفته بود. طوری که او چندین بار تکرار کرد که حالش خوب است. رز دو تا کیسه یخ یکی روی چشم و دیگری روی لب برادر شوهرش گذاشت.
اردشیر از او تشکر کرد و وقتی همه را کنجکاو دید تصمیم گرفت با حذف فحشها وکتکها ماجرا را تعریف کند: وقتی آن دو مرد من را سوار ماشین کردند، چشم بندی روی چشمانم بستند و با حرکت ماشین من متوجه شدم که نه من خواهم فهمید کجا میروم و نه شما میتوانید به زودی مرا پیدا کنید.
romangram.com | @romangram_com