#گلهای_باغ_سردار_پارت_265
گفتن این جمله واکنشهای متفاوتی از کسانی که این مکالمه را میشنیدند داشت. فرهاد به شدت یکه خورد. شقایق امیدوار شد که برادرش برای رهایی چاره ای یافته. آقا و خانم سردار با اینکه نمیدانستند این سورپرایز چیست؛ اما مطمئن شدند که دوباره پسرشان را خواهند دید.
در این حین اردشیر فرهاد را مخاطب قرار داد و گفت: هی تو که این بازی کثیف را راه انداختی قبل از اینکه دیر بشه بهتره بیایی اینجا و گفتههات رو پس بگیری. چون ممکنه من بدون دخالت تو بیام خونه و اونوقت میدونی که نباید حتی سایهات اطراف خونه پدرم پیدا شه. فهمیدی؟
گوشی تلفن هنوز در دستان شقایق بود که ارتباط قطع شد و فرهاد خواست گوشی را از شقایق بگیرد که صدای زنگ آن بلند شد. شقایق که فکر میکرد اردشیر دوباره تماس گرفته دست خود را عقب کشید تا فرهاد نتواند گوشی را بگیرد اما عکس فرناز روی صفحه به او فهماند که اشتباه کرده.
اول خواست گوشی را به فرهاد دهد اما یک مرتبه پشیمان شد خط سبز روی صفحه را با انگشتش لمس کرد و همان موقع بلندگو را نیز به کار انداخت .صدای زنی به گوش رسید: فرهادمعلوم هست داری چه کار میکنی؟ یک نفر از طرف اردشیر آمده داره من را تهدید میکنه. موضوع چیه؟
فرهاد که صدای خواهرش را شنید دستش را به سمت شقایق دراز کرد و گفت: فرنازه گوشی را بده تا باهاش صحبت کنم.
شقایق که از لحن صدای زن متوجه عصبانیتش شده بود از فرهاد دور شد و بی پروا گفت: دختر عمو، منم شقایق. لطفا به برادرت بگو داداش اردشیرم را که به زندان انداخته آزاد کنه. فرهاد داره صداتون رو میشنوه.
فرناز که انتظار نداشت، شقایق گوشی فرهاد را جواب دهد گفت: میشه با فرهاد خصوصی صحبت کنم؟
اما شقایق باز هم گوشی را از دست فرهاد دور کرد و برای اینکه فرهاد نتواند، تلفن را از دستش بگیرد. خود را با یک حرکت پشت کوروش رساند و گفت: البته بفرمایید. من گوشی را میدم به ایشون. لطفا بهش بگید، تهمتی را که به برادرم زده، پس بگیره. تا او از زندان آزاد شود خواهش میکنم.
romangram.com | @romangram_com