#گلهای_باغ_سردار_پارت_264
فرهاد بیصبرانه شروع به قدم زدن کرد. او صبح اول وقت با دوستش تماس گرفته بود و حال اردشیر را پرسیده بود. مردی که اردشیر را به همراه خود برده بود یکی از هم بازیهای فرهاد بود و با وعده پول کلان قبول کرد، از موقعیت خود در یکی از ارگانها سوءاستفاده کند تا فرهاد هم ازدواج کند و هم بتواند ثروتی را که پدربزرگش به نام شقایق کرده بدست آورد و شیرینی کلانی به او و دو همکار دیگرش بدهد.
بنابراین فرهاد میتوانست با او به راحتی تماس بگیرد. پس برای اینکه عاقدی را که به سختی برای امروز پیدا کرده بود از دست ندهد. تلفن خود را از جیب کت گشادی که پوشیده بود خارج کرد و شماره دوستش را گرفت: باید با اردشیر صحبت کنم. گوشی رو بده بهش.
وقتی صدای اردشیر از آن سمت شنیده شد، فرهاد گوشی را روی بلندگو گذاشت: الو...کی صحبت میکنه؟
شقایق که با شنیدن صدای اردشیر جانی تازه گرفته بود به سمت فرهاد رفت و دستش را برای گرفتن گوشی دراز کرد فرهاد بدون مقاومت گوشی را به او داد: داداش حالت خوبه؟
اردشیر هم با شنیدن صدای شقایق و پس از آن همهمهای که از صدای درهم بقیه افراد خانواده براه افتاده بود نیروی تازه ای به بدن خسته اش وارد شد: عزیزم حالت چطوره؟ بابا، مامان خوبن؟ بقیه چی؟
شقایق ومریم خانم با گریه جواب دادند: ما همه خوبیم تو چطوری؟
و شقایق بی پروا پرسید: این عوضی که به تو صدمه نزده؟
اردشیر بی اختیار خندید. هیچکس نمیتوانست مثل شقایق به موقع او را بخنداند؛ زیرا معلوم بود او این جمله را درست توی صورت فرهاد گفته پس او را دلداری داد و گفت: نگران من نباش. چون امروز برای همه یک سورپرایز دارم. پس همانطور که دیروز گفتم هیچی به اون آدم نده.
romangram.com | @romangram_com