#گلهای_باغ_سردار_پارت_263
اما شقایق بیدی نبود که با این بادها بلرزد آب از سر او گذشته بود و دیگر هیچ چیز او را نمیترساند. پس از جای خود بلند شد و گفت: تو فکر کردی من احمقم؟
و با صدایی که همه از جمله عاقد بشنوند ادامه داد: گفتم تا با برادرم صحبت نکنم، عقد نمیکنیم.
عاقد بدون تامل پرسید: شما میدانید که برای ازدواج اجازه پدرتون کافیه مگه ایشان حضور ندارند.
شقایق که از وراجیهای عاقد به تنگ آمده بود به سمت او رفت دفتر بزرگ را درحالی که یک دست مرد وسط آن بود با شدت بست و گفت : میشه شما چند لحظه ساکت باشی؟
عاقد که دستش لای دفتر گیر کرده بود با سر جواب داد که ساکت میشود.
فرهاد میدانست که تاخیر بیشتر عاقد را کلافه خواهد کرد و ممکن است منصرف شود و دیگر حتی با پول هم این کار غیرقانونی را انجام ندهد. بنابراین با همان صدای آرام چندش آورش گفت: بعد از عقد من میرم و برادرتان را برمیگردانم، اما الان نمیتونم با او تماس بگیرم.
کوروش که اوضاع را چنین دید خواست دخالت کند و با صدایی که از خشم میلرزید گفت: ما به تو اطمینان نداریم. شاید بلایی سر اردشیر آوردی. اول تماس بگیر تا ما صدای برادرمون رو بشنویم.
مریم خانم هم که هنوز روسری نازک سفیدرنگ را از پیشانیش باز نکرده بود، مداخله کرد: من هم تا صدای پسرم رو نشنوم، اجازه نمیدم، شقایق بله رو بگه.
romangram.com | @romangram_com