#گل‌های_باغ_سردار_پارت_262

فرهاد با لبخندی مضحک به جای او جواب داد: بله حاج آقا شروع کنید.

کوروش به عاقد اعتراض کرد: آقا این چه عقدیه؟ مگر برای ازدواج رسمی شما هزار تا مدرک از عروس و داماد نمی‌گیرید؟ حالا با دوتا شناسنامه کارتون راه می افته؟

عاقد که پول خوبی از فرهاد گرفته بود گفت: آقای سردار قول دادند، مدارک ازدواج را تا آخر هفته به دفتر بیاورند.

فرهاد به چشم‌های غضبناک کوروش نگاه کرد و گفت: حاج آقا گفتم که ما عجله داریم امروز هم همه جا تعطیله. فردا می‌ریم دنبال کارهامون...

شقایق که منتظر فرصت بود، میان حرف فرهاد پرید: من یک شرط دارم.

عاقد پرسید: چه شرطی؟

شقایق بدون توجه به او رو به فرهاد کرد و گفت: من تا با برادرم صحبت نکنم این عقد صورت نمی‌گیره.

فرهاد که تا آن لحظه ایستاده بود. یک مرتبه به سمت مبلی که شقایق روی آن نشسته بود رفت و کنارش نشست و با صدایی آرام که فقط خود شقایق می‌شنید، گفت: تو قرار نیست برای من شرط بگذاری، دختر خانم.


romangram.com | @romangram_com