#گل‌های_باغ_سردار_پارت_261

حضور یاس و رز که دیروز به خاطر بچه‌هایشان در آن جنجال حضور نداشتند به شقایق گوشزد کرد که برادرهایش با همسران مناسبی ازدواج کرده‌اند؛ زیرا اگر او می‌فهمید که شوهرش باعث شده تا برادر بزرگش به زندان بیفتد و خواهر کوچکش مجبور به ازدواج با مردی شیطان صفت چون فرهاد شود. با شوهرش مخالفت می‌کرد و او را در این بازی همراهی نمی‌کرد؛ اما هر دو زن برادر او آنجا حضور داشتند و این نشان می‌داد که آن‌ها از کارهای خبیثانه همسرانشان مطلع هستند؛ اما با آن‌ها مخالف نیستند.

شقایق از این فکر ناراحت نشد؛ زیرا دیگر تک تک افراد خانواده را می‌شناخت و الان برای او فقط یک شخص مهم بود. آن‌هم برادری که آن همه راه از آمریکا آمد تا او را ببیند و کمکش کند؛ اما حالا در زندان اسیر شده و جانش در خطر بود.

وقتی عاقد و دستیارش دفتر بزرگ و قرآنی سبز رنگ را روی میز وسط سالن قرار دادند. شقایق با پلیور سیاه و شلواری به همان رنگ بدون هیچ روسری جلوی آن‌ها نشست.

عاقد که مردی میان سال بود به فرهاد نگاه کرد و گفت: آقای سردار شناسنامه‌ها را آورده اید؟

فرهاد جواب داد: البته.

عاقد گفت به عروس خانم بفرمایید تشریف بیاورند.

شقایق با صدایی که از خشم میلرزید گفت: من این‌جام.

عاقد به سر تا پای او نگاهی انداخت و پرسید: شما آماده هستید؟


romangram.com | @romangram_com