#گل‌های_باغ_سردار_پارت_260

کنار پدرش روی تخت اردشیر نشست و موهای سفید او را نوازش کرد. همایون خان سرش را از روی پیراهن بالا آورد و با دیدن او سعی کرد اشک‌هایش را پاک کند.

شقایق که به اندازه او درد می‌کشید برای دلداری دادن به پدر گفت: بابا جون غصه نخور من هر طور شده امروز اون عوضی را مجبور می‌کنم برادرم را به خانه برگردونه.

همایون خان می‌دانست که شقایق برای آزادی اردشیر خود را فدا خواهدکرد. بنابراین تصمیم گرفت با او صادق باشد و همان‌طور که چشمان پف‌کرده از اشکش را پاک می‌کرد رو به ته تغاری خود کرد و گفت: ببین دخترم من می‌دانم که در این ماجرا یکی از شما دونفر باید قربانی بشید.

شقایق خواست جواب پدرش را بدهد که او دستش را بالا آورد و گفت: بگذار حرفم تمام شود.

بعد از مکثی کوتاه ادامه داد: هر دوی شما برای من به یک اندازه مهم هستید؛ اما...

شقایق ساکت ماند تا پدر حرفش را تمام کند: اما من واقعا نگران برادرت هستم. تمام سال‌هایی که او آواره شهرها و کشورهای مختلف بود، من می‌دانستم که غمگینه اما نگران جانش نبودم. ولی الان نمی‌دونم که پسرم در چه شرایطیه و این تهمت چه عواقبی برای اون خواهد داشت. بی پرده بگم من از این می‌ترسم که قبل از اثبات بی‌گناهی برادرت بلایی به سرش بیاید که جبران شدنی نباشد.

شقایق نگرانی پدرش را درک می‌کرد. پس با شجاعتی ستودنی پاسخ داد: شما اصلا نگران نباشید. من حاضرم برای آزادی اردشیر هر کاری که فرهاد می‌خواد انجام بدم.

زمان به کندی می‌گذشت اما بالاخره ساعت دو بعدازظهر فرهاد به همراه عاقد وارد خانه‌ی عمویش شد. جایی که حتی دیوارها هم از او متنفر بودند. تمام بزرگترها حضور داشتند و بچه‌ها به پرستار سپرده شدند تا این صحنه رقت‌انگیز را نبینند. حتی لاله و لادن هم نخواستند در این مراسم حضور پیدا کنند و هر کدام به یک بهانه از آمدن شانه خالی کردند. لاله به همراه هومن به دانشگاه رفت تا در مورد انتقالش به یکی از دانشگاه‌های ایتالیا بعد از ازدواج تحقیق کند و لادن به بهانه کاری مهم از منزل خارج شد.


romangram.com | @romangram_com