#گل‌های_باغ_سردار_پارت_259

فرهاد با بی‌رحمی که از او انتظار می‌رفت، جواب داد: می‌دونی عمو جان این من نیستم که می‌تونم جلوی صدمه زدن به اردشیر رو بگیرم.

***

ساعت شش صبح با چشمانی پف کرده از اشک و بی‌خوابی در آینه‌ی حمام خیره مانده بود.

تمام شب قبل او، پدر و مادرش نخوابیدند. از فکر این‌که آن آدم‌ها چطور با اردشیر رفتار کرده‌اند دیوانه شده بود. آیا او را کتک زده اند؟ آیا به او غذا داده اند؟ با این فکر اشکی خونین از چشمانش سرازیر شد. آخرین غذای آن دو صبح روز قبل در کنار هم چقدر لذت‌بخش بود.

از فکر این‌که اردشیر هم کل دیروز را غذا نخورده لرزید؛ اما او تصمیم خود را گرفته بود. هر طور شده همین امروز باید اردشیر به خانه برمی‌گشت والا فرهاد را با دستهای خودش می‌کشت.

لحظه‌ای بعد به اتاق پدر و مادرش در طبقه سوم ساختمان رفت و بدون در زدن وارد شد. پدرش توی اتاق نبود؛ اما مریم خانم همان‌طور که سرش را با یک روسری سفید بسته بود تا دردش را کم کند در خواب ناله می‌کرد و معلوم بود، کابوس می‌بیند.

از اتاق خارج شد و به آشپزخانه طبقه‌ی دوم رفت؛ اما همایون خان آن‌جا هم نبود. این‌بار نگران شد. شال بافتنی طوسی رنگش را که شب قبل روی مبل انداخته بود، برداشت و به دور شانه‌اش پیچید و سریع به طبقه‌ی همکف رفت تا خود را به حیاط برساند. متوجه شد کسی در اتاق اردشیر گریه می‌کند. گوش‌هایش را تیز کرد. این شخص پدرش بود که با صدای بلند با پسرش صحبت می‌کرد و اشک می‌ریخت.

به اتاق برادرش رفت. پدرش را دید که پیراهن اردشیر را روی صورتش گذاشته و در همان حال در میان گریه نام او را صدا می‌زند: اردشیر بابا... الان کجایی پسرم؟ آن پسرعموی افعی نامردت تو رو کجا فرستاده پسرم؟ اردشیرم...


romangram.com | @romangram_com